امیرعلی

امیرعلی و کلاس شناخت هنرو خلاقیت+گرمای تابستان
نویسنده : باران - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢
 

Photo Frames. Cherry

سلام سلام  من اومدم بعد مدتها

 

اما دست پر اومدم

اول از همه تشکر کنم از خاله ستاره که انقده پیگیر وبلاگ من هستن ببخشید خاله ستاره شرمنده مامانم سرش خیلی شلوغ :

مطلب این ماه دو تا فصل داره

فصل اول:

ماه پیش دوم خردادماه مامان جونم یعنی مامان مامانم کمرش رو عمل کرد آقای دکتر این بود که حسابی اوف شده بود و بیمارستان بود مامانم هم همش با خاله جونیم داشت از مامان جونم مراقبت می کرد . مامانم می گه چون بار دومی که مامان جون کمرش رو عمل کرده اینکه مراقبت خیلی زیادی نیازداره ...

منم تو این مدت هی به  عزیز جون( بابام هی می گه به مامان من بگو عزیز جون) زحمت دادم و هی گفتم عزیز جون بیا خونمون عزیز جون کار نکن بیا بمون پیش من نکههههههه خیلی دوستش دارم دوست دارم همش بمونه پیش من منم که حسابی ددری شدم  فراوان فراوان عصرا که می شه ددر می خوام حسابی .

بعد هم مامان خودمم هم سرش شلوغ بود هی کار کم داشت از فدراسیون هم هی بهش پیشنهاد کاری می دادن بعدشم مامان منم اونایی که  خوب بود  رو جدا کن سوا کن می کرد و خلاصه اونی رو که دلش می خواست رو برداشت و اینکه بازم زحمت ما افتاد چند وقتی گردن عزیز جون آخه مامانم واسه اونا خط و نشون کشیده که من یه امیرعلی دارم همش که نمی تونم بیام سر کار واسه همینم چند روز در هفته بیشتر نمی ره.

راستی مامانم منو کلاسای شناخت هنر و خلاقیت مادر و کودک موسسه بادبادک ثبت نام کرده البته واسه رفتن به این کلاسا که یکشنبه هر هفته هستش ما کوله بار سفر رو می بنیدم و می ریم چون با توجه به اینکه تهران اصلا اصلا ترافیک نداره 1 ساعت و نیم هم موقع رفتن به کلاس هم موقع برگشتن ما تو راهیم تو این مدت مامانم تو ماشین شعر توپ سفیدم رو می خونه کلی برام قصه می گه  از کوچولوییاش برام تعریف می کنه اینکه کلی بهمون خوش می گذره

راستی من تا 30 بلدم بشمارم

نانای می کنم در حد اسپانیا که شد قهرمان جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی که همین دیشب بود

کلی صحبت می کنم ولی مامانم بیشتر می دونه که چی می گم آخه من بیشتر با مامانم درد دل می کنم

دایره لغاتم هم گسترده شده

 

یادم رفت بگم که تو این کلاسا من و مامان جونم و النا جون و خاله سیمین(صنم) نیلوفر جون و خاله میترا(پرند) و طاها جون و خاله آرزو هستیم .

اصولا من و النا پایه ننشستن رو صندلی ها هستیم البته بیشتر من اصولا دوست داریم واسه خودمون بگردیم بعد خاله پرند مربی کلاسمون وقتی می بینه که مامان من و خاله صنم دارن حرص می خورن به آرومی می گه نگران نباشید اونا کاملا می شنون و متوجه می شن خوب راستم می گه چون میام تو خونه وعین کار ها رو تحویلی مامانم می دم مامانم هم فکر می کنه چه پسر نابغه ای داره اینکه یهووووووووووو غش می ره از ذوقش...

 

 

توضیحات: جلسات رو مامانم از پستای خاله میترا برداشته البته با کمی ویرایش ولی حق مطلب رو ادا کرده از اونجایی که کپی غیر مجاز پیگرد قانونی داره مامانم از خاله میترا کتبا و رسما اجازه داره از نوع محضری منگوله دار با نشان استاندار

 

 

 

جلسه اول بادبادک: ( 16/3/89)

کارهای عملیش به این صورت بود " کار با چسب مایع روی کاغذ ! خانم مربی که هم اسم منه پرند جون میگفتن که کار با چسب برای نی نی ها خیلی خوبه! یکی یه تیوپ چسب مایع به هر نینی داد ن و بچه ها هم کلی حال کردن و هرکی برای خودش بازی کرد و چسب رو ریخت روی کاغذ! بعد قرار شد به چسب دست بزنن و لمس کنن! بعضی نی نی ها از اینکه دستشون چسبی شده بود زیاد خوششون نیومده بود که به توصیه پرند جون گفتیم که برای اینکه چسبا بره باید دستامون رو به هم بمالیم تا چسبا کنده بشه!

بعد با چسب های کاغذی بازی کردیم ! به هر نی نی یه تکه چسب کاغذی دادن و قرار شد بچسبونیم روی کاغذ و در حین کار به نی نی میگفتیم که کدوم طرف چسب به کاغذ میچسبه !

بعد از چسب بازی کار با رنگ و قلم بود به هر نینی یه قلم دادن با مقداری گواش و نی نی ها مشغول رنگ بازی و نقاشی شدن! مربی توصیه میکرد از اینکه دست بچه ها یا لباسشون رنگی میشه اصلا ابراز ناراحتی نباید بکنه!

بعد از اینکارا نوبت بازی و قصه و شعر هست ! مثلا دفعه اول همه نیمکت هارو چیدیم به ترتیب و قطار بازی کردیم همراه با شعر ! بچه هاخیلی دوست داشتن!

بعد شعر توپ سفیدم قشنگی و نازی که درحین خوندن سعی میکردیم با دست و اشاره هم شعر رو بخونیم!

و در اخر یه قصه برای نی نی ها ! به توصیه مربی بهتر اینه که از کتابایی برای نی نی ها استفاده کنیم که عکس واقعی همه چیز هست نه نقاشی!

خلاصه این بود چکیده جلسه اول!

 

Photo Frames. Baby Dreams

  من و نیلوفر گلی تو کلاس بادبادک

جلسه دوم بادبادک: (23/3/89)

کار با کاغذ رنگی بود و تلق های رنگی! و چسب مایع! به این صورت که کاغذهای رنگی رو جلوی صورتمون میگرفتیم و میگفتیم از پشت این کاغذ دیده نمیشیم بعد تلق های رنگی میگرفتیم ضمن اینکه میگفتیم چه رنگیه میگفتیم تلق شفافه و از پشتش دیده میشیم!

بعد کار با قیچی بود مربی میگفت تحت نظر خودمون اشکال نداره که قیچی دست نی نی ها بدیم و باید بگیم که بدون اجازه مامان و بابا نباید به قیچی دست بزنن! بعد دست هر نی نی یه قیچی دادیم و به کمک هم تلق ها و کاغذ ها رو تکه تکه کردیم ! پاره کردیم! و بعد با هم چسبوندیم روی کاغذ!

یه کار دیگه هم این بود که دست هر نی نی یه مداد یا پاستل دادیم و نقاشی کردن ! برای اینکه فقط تو یه قسمت خاص نقاشی نکنن و دامنه نقاشی کشیدنشون گسترده تر باشه قرار شد مامانا هم با یه مداد دنبال دست نی نی کنن تا نی نی هم دستش رو به این بهانه به جاهای دیگه کاغذ ببره و خط بکشه!‌البته همه اینکارا شاید دفعه اول جواب نده و باید تو خونه تمرین کرد با بچه ها!

همیشه بعد از نقاشی و کاردستی اونا رو با کمک بچه ها به دیوار میزنیم و کلی ار کاراشون تعریف و تمجید میکنیم!

در اخر هم باز شعر و بازی و قصه ! هر دفعه قصه مربوط به یه چیز هست ! البته از روی کتاب

اخر اخر هم نی نی ها رو بوس میکنیم و قلقلک میدیم! چشمکککککککککک

Photo Frames. Surronded by Roses

 

 این اثر هنری که در پشت سر من  ملاحضه می کنید حاصل سعی و تلاش بسیار منه که سخنها در آن نهفته هست .

 

جلسه سوم بادبادک: (30/3/87)

 

نقاشی با آّب بود!!!!!!!!!! یعنی یه مقدار اب جلوی هر نی نی بود با یه قلمو! وقتی میکشن رنگ ها رو بهشون میگیم! مثلا مربی میپرسید اب چه رنگیه!‌ و میگن اول باید به نی نی اجازه بدیم یه کم فکر کنه و بعد خودمون بگیم ! بلافاصله نگیم تا نی نی فرصت فکر کردن داشته باشه!

بعد روی هر کاغذی مربی یه کم رنگ که به صورت پودر بود ریخت! و قرار شد نی نی ها با قلموی خیس این رنگارو خیس کنن و نقاشی کنن!
به کاغذ رنگی و رنگا دست بزنن و لمس کنن!‌ پرند جون گفتن که نی نی ها دستاشونو رنگی کنن و به مانتوی مربی بزنن!‌تا ببینن پارچه هم رنگی میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!‌
انقدر عکس العمل نی نی ها بامزه است تو این کلاسا!‌هرکدوم یه جور وروجک بازی در میارن!
مثلا امروز تمام کاسه های اب بود که رو میزا خالی شد! بعد دستمال اوردیم پاک کردیم!

پرند چون میگفت که حداقل هفته ای یه بار به بچه ها رنگ و قلم هرنوع رنگی که دارن بچه ها بدیم و توی حمام بزرایم با خیال راحت نقاشی کنن! میگفت حتی توی ماست اب لبو اب هویج یا سبزیجاتی که رنگ داره بزنیم بدیم نقاشی کن !
این رنگهایی که امروز دادن و پودر بود رنگهای معدنی بودن که هیچ ضرری نداشتن برای بچه ها!‌ادرسشو هم داد اگه کسی خواست بگین که بگم از کجا میشه تهیه کرد!

بعدشم که باز بازی خاله بزغاله همه بازیها دسته جمعی هست نی نی ها با مامانا! عمو زنجیر باف و همون بازیهای بچگیهای خودمون!

بعدشم شعر و قصه !

 

Photo Frames. Red Rose

 

 

هندونه ی ماست خور دیدین؟ اینجا دارم با ماست آثار هنری خلق می کنم ولی بیشتر از اینکه خلق کنم می خورمشون!

جلسه 4 بادبادک: (6/4/89)

 

تو این جلسه با نی نی ها کلاژ درست کردیم! باران یعنی مامان من یه کلاژی درست کرد که نگوووووووووووووووووو!‌جیگرشو! چشمک

 

Photo Frames. Uninhabited Island

به این صورت که به هر نی نی یه مقوا دادن با یه مقدار پنبه و چسب مایع و چند تا لوبیا . کاغذ رنگی! قرار بود ادم برفی د رست کنیم با پنبه ها ! اما به گفته مربی هیچ اجبار و فشاری رو نی نی ها نباید باشه و کاملا ازاد باشن!

به هر نی نی هم پاستل دادن یه کمی هم با اونا بازی و نقاشی کردن!


بعدش هم با همکاری خودشون چسبوندیم به دیوار!

بعد قصه و شعر و قطا ر بازی!

خیلی بامزه بود یه خونه مقوایی که با کارتون یخچال درست شده اونجا هست که بچه ها از اول به اون گیر داده بودن و دور و برش میچرخیدن مخصوصا امیرعلی وروجک و النا و یه نی نی دیگه! خلاصه مربی دید اینجوریه یه تایمی گذاشت واسه خونه بازی و اورد وسط کلاس و این وروجکا رفتن و حسابی بازی کردن خیلی باحال و بامزه بود!

 

اهان یه نکته ای که مربی میگفت این بود که خواهشاااااااااااا از همون اول که نی نی ها به دنیا میان جوری رفتار نکنیم که مثلا فقط صورتی مال دختراست و ابی مال پسرا ! یا عروسک مال دخترا و ماشین برای پسرا! خیلی تاکید کرد که اینا رو اصلا از هم جدا نکنیم براشون وبزاریم دخترامون با ماشین هم بازی کنن یا پسرا با عروسک و اصلا نترسیم ازاین موضوع!‌ فقط چیزی کههست براشون تفنگ و شمشیر و این چیزا نگیریم!!!!!!!!

 

یک نکته مهمش این بود که اگه می خواهید پسراتون در آینده پدرای خوبی باشن بهشون عروسک بدید از همین دوران تا باهاش بازی کنن ! برای من که خیلی جالب بود.

این بود چکیده جلسه 4!

 Photo Frames. Ancient Ornament

 امیرعلی در خطاب به بامداد: پسر عزیزم نگران نباش تو هم در آینده 10 تا از این خونه ها می تونی بخری ...

 

جلسه 5 بادبادک: (13/4/89)

این جلسه اموزش چاپ به بچه ها بود! به این صورت که مقوا رو به شکلهای مربع مستطیل دایره و مثلت بریدیم پشتش رو با گواش رنگ کردیم و برگردوندیم روی مقوا ! و به بچه ها گفتیم که رنگ شکل ها چاپ شد روی مقوا! همین کار رو با چند تا چیز دیگه هم امتحان کردیم مثلا در بطری ها ی شیر رو رنگ کردیم و مهر زدیم رو مقوا! دست نی نی ها رو رنگ کردیم و اثر دستشون رو زدیم روی کاغذ! خلاصه اصل مطلب ا ین بود که معنی چاپ رو به بچه ها یاد بدیم!

مثل جلسه های دیگه کار بچه ها رو با چسب زدیم به دیوار بعد هم شعر و بازی و قصه!

تاکید مربی این بود که هیچ وقت کلمه اینکه نه تو نمیتونی به بچه ها نگیمممممممم! اگرم میدونیم کاری رو نمیتونه انجام بده بگیم اجازه بده من ایندفعه انجام بدم تا یاد بگیری!

پرند جون میگفت که تو این سن بچه ها خیلی حرف میزنن و تکرار میکنن باید اجازه بدیم اینکارو انجام بدن و جلوی حرفشونو نگیریم و حتما احازه بدیم حرفشونو بزنن تا اخر! حتی اگه مخمونو خوردن! چشمکککککککککک

Photo Frames. Red Green Pencil

 

جلسه 6 بادبادک: (20/4/89)

به دلیل گرمای بیش از حد هوا 19 تا استان کشور رو تعطیل اعلام کردن از جمله تهران البته دو روز متوالی یعنی یکشنبه و دوشنبه را . به همین دلیل کلاسای بادبادک هم تعطیل کردن  اینکه جلسه ششم انشاله می افته هفته بعد. Photo Frames. Funny Hunter

 

 

 

 

 اصولا میزان خلاقیت من بعد این 5 جلسه خیلی زده بالا اینکه واسه خودم خونه می سازم و به زور می شینم توش و می گم من می توانم !

.................................................................................................................................................................

 

فصل دوم

 حکایت گرمای 50 درجه تهران و تعطیلی و سوختن کولر

 

حکایت از اونجا آغاز شد که دیشب بعد بازی فینال جام جهانی کولر  خانه در ساعت 1.30 دقیقه بامداد یهووووووو یه صدای نهیبی می ده که من بیچاره یهوووووو از خواب می پرم و همین صدا بوی بد سوخته رو با خودش میاره که کل خونه از کانال کولر دود می شه و باعث قطع برق می شه (حالا بازم بگید بچه چرا می ترسی؟)

همین موضوع باعث می شه که من بترسم و تا خود صبح تو این گرمای وا نفسااااااااا بچسبم به مامانم و مامانم هم هی با کتاب "نی نی کوچولو چی کرده         فیلها رو قیچی کرده " هی منو تا خود صبح باد بزنه که منم هی کلافم از گرما  خلاصه بابا جونی نصف شبی می ره تو حیات و فیوز رو می زنه و صبحی زنگ می زنه به آقا غلام می گه که بیا کولر ما رو تعمیر کن از اونجایی که این آقا غلام قصه ما تو پشت گوش انداختن حرفش شهره عام و خاص بابایی وسط روز میاد خونه و آقا غلام قصه ما رو بر می داره میاره خونه و یهوووووووووووووو می گه امیرعلی بریم ددر منم که آماده ددر رفتم اساسی می پرم بغل بابایی و خلاصه قصد جاده چالوس می کنیم و می ریم دنبال آنا و مامان جون و اونا رو هم بر می داریم می ریم چون انگیزه اصلیمون هم اینکه کولر درست بشو نیست تا بعد از ظهری اینه که می ریم جاده چالوس و صفایی می کنیم کلی به من خوش گذشت مامان بیچارم 4 دست برام لباس عوض کرد بسکه تو آب بودم و زیر تختای کنار آب می رفتم در پی کنکاش و....

 

 

حکایت به آنجا رسید که دایی جونی زنگ می زنه به ما می گه بریم بولینگ اریکه ایرانیان و دم غروبی می ریم و کلی حال می کنیم در آنجا مامانم که اگه همه بولینگها رو می انداخت که 6متری می پرید هواااااااااااا احساس قهرمانی می کرد شدید رقابت شدیدی بود بین عمو رضا و مامانم . عمو رضا دو تا سانس داشت سانس اول مراقبت از من که بابام بیاد بازی کنه سانس بعدی خودش بازی کرد و بابام منو نگه داشت

 

خلاصه از اونجایی که نتیجه گیری در خون منه

به این نتیچه می گیریم که این گرمای هواااااااااااااااااااااااا خوب چیزییییییییی چرا همش می گن تعطیل کنید نهههههههه تعطیل نکنید چون ما به جاده چالوس و بولینگمون پس کیا برسیم اینکه همش دلمون می خواد که هی هی هوا گرم بشه تا بابایی موقع روز بیاد خونه و هی هی بریم ددر

 

 

 

 

 

Gif animator.

Gif animator.


 
comment نظرات ()
 
نوروز مبارک، پیروز باشی و سر بلند به قدمت سرو ایران زمین
نویسنده : باران - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥
 

Photo Frames. Neon Spring Flowers

(تقویم سال89 که مامانم درستش کرد تو عکس هست)

اول از همه بگم که مامان جونی ببخشید که انفده دیر وب شما رو آپ کردم علت اصلی این موضوع اینکه از اونجایی که به شکرانه سایتهایی که آپلود می شن ما هی عکس آپلود می کنیم اینکه موندیم کدوم عکس رو بزاریم ( این رو با فعل معکوس بخون)

نوروز 89 از راه رسید

دومین عید نوروزت مبارک

سال خیلی خوب و با صفایی رو به شکرانه ایزد دانا پشت سر گذشتیم با خاطراتی شیرین به شیرینی که شما عزیز دل به خونمون دادی و خاطراتی یکم شور با نمک خودت به زندگیمون پاشیدی

خوب بهتره که از اول بیاییم یکمی آخر

نوروز امسال جایی نرفتیم منظورم همون سفر ولی تا دلتون بخواد امیرعلی شیطنت کرد و واسه عید دیدنی سراغ هر خونه ای که می رفتیم  وظیفه ریختن آجیل رو از کاسه آجیل به عهده امیرعلی بود و بماند که بچمون کاملا پرتقال و نارنگی رو با توپ اشتباه می گرفت و همه جا اینوظیفه رو انجام می داد تا مبادا خدای نکرده خونه ای بی نصیب بمونه اینکه عید دیدنی به 10 دقیقه هم نمی کشید . تنها جایی که عید دیدنی شدش 11 دقیقه خونه دایی نعمت بود که با پرتاب شکلات از شکلات خوری به سمت چشم چپ دایی جون عید دیدنی به پایان رسید  حالا غافل از اینکه دایی جون واسه بازدید پس دادن نقشه کشیده بود این بود که ما هم سیری کردیم در شکلات خوری مامان جونم و هیچ شکلاتی رو ظرفش نموند و همشون پخش زمین شده بود و ما هم هی صدای قهقمون با دایی جون می رسید به آسمون بعد هم یه چشمکی به مامان جون زدیم که شیرین شگون داره پخش بشه رو زمین و مامان جون هم بعد رفتن مهمونا بساط سطل و شامپو فرش خونه تکونی قبل عید رو به پا کرد آخه نه که دلش تنگ شده بود واسه ابزار خونه تکونیش اینکه من حسابی دل مامانم رو سر حال آوردم

 

راستی این عید خوبیش اینکه حساب بانکی من رو پر و پیمون کرد و هر جایی که می رفتم با دست پر و جیب پر بر می گشتم به خانه بابا هم هر از چند گاهی دست بردی کوچولو به پولهای من می زد که مامان سر به زنگال می اومد و مچ بابا رو میگرفت و جریمش هم این بود که باید دو برابر موچودی رو که بر داشته می زاشت سر جاش اینکه بااین ترفند مامانی پولهای ما شد یهوووووووووو دو برابر اصلا می دونید چی دیگه نیازی نیست که مامانم بره پولای منو بزاره بانک سودش خیلی تصاعدی تر از بانک می ره بالا

اینکه مامانم پولا رو گذاشته جلو چشم بابام تا موجودی من افزایش پیدا کنهقهقهه

 

  



قبل از عید هم یک هفته ای رفتیم به دیار آتاتورک دقیقا یک هفته قبل عید رفتیم ترکیه  5 روزی استانبول بودیم و دو روز در آنکارا منزل اقوام

خیلی خیلی به من خوش گذشت کلی با نی نی گلی های فامیلمون بازی کردم و کیف کردم و تا دلتون بخواد ازشون توپ و اسباب بازی می گرفتم و اونا هم به صرف اینکه من مهمون خونشونم هر چی که من می خواستم بهم می دادن از همینجا کلی ازشون تشکر می کنم از فاطمه جون و هدیه و حدیث جون که کلی باهاشون به من خوش گذشت در ضمن از اونجا بود که نقطه عطف خوردن صبووو که همون صبحانه بزرگتراس برای من شروع شد و من از اونجایی که دیدم هدیه و حدیث چه خوب صوبو می خورن و برای اینکه حس کردم دارم از غافله عقب می مونم اینکه دل سیر صوبو می خوردم مامانم هم ذوق می کرد و هی لقمه ها رو چربی چیلی تر برام می گرفت منم با اشتها می خوردم که مامانم احساس یاس نکنه و انگیزه لقمه گرفتناشم بره بالا

Create Avatar. Corners 1

  

تو استانبول هم که خیلی به من خوش گذشت مردم این دیار هم که حسابی هوای من و مامانم رو داشتن تا وارد تراموا می شدیم حتی مردای مسنشون هم پا می شدن و جاشون رو به من و مامانم می دادن و مامانم جرات نداشت که اندازه یه قدم از من دور باشه و منم که حس استقلالم گل کرده بود همین حس هی باعث برخورد نسبتا دعوایی اونا با مامانم می شد که مثلا من دوست دارم خودم سر آسانسور بشم یا پله برقی و مامانم دستم رو نگیره اونا هم از اونجایی که خیلی بچه دوست بودن با مامانم دعوا می کردن که چرا دستش رو نمی گیری وقتی سوار آسانسور میشی بابا جون من دوست دارم خودم سوار بشم ای بابا ... Create Avatar. Corners 1 Create Avatar. Corners 1 Create Avatar. Corners 1

و این بود که بنده نوازی می کردن شدید شدید و مامانم هم با لبخند زورکی می گفت بله باشه مراقبش می شم

و خدا نکرده اگر در مرکز خرید یا خیابون اندازه یه قدم از من دورتر می شدن منظورم مامان و بابام فوری دنیال مامانم می گشتن و می گرفت به باد صحبت و نصیحت که چرا می زاری خودش راه بره به تنهایی

این بود که مامانم بیشتر از نگاه کردن به ویترین مغازه ها  فقط چشمش دنبال من بود که مبادا اندازه یک اپسیلون از مامانم و دست مامانم جدا بشم و این بود که خرج بابام هم کم شد و از نظر بابام این بهترین مسافرتی بود که رفتیم چون مامانم وقت نگاه کردن به هیچ فروشگاهی و ویترینی رو نداشت و منم که سر خوش بودم واسه خودم و کاملا به این موضوع واقف بودم ودرنتیچه دور از چشم مامانی دستمون با بابام تو یه کاسه بود این بود که حسابی واسه خودم سیر کردم و اگه مامانم من رو می خواست با یه نموره خشونت باز داره از کارم کلی چشم غره های فرنگی و خارجکی به مامانم می رفت که بنده خدا سعی می کرد کاری به کارم نداشته باشه

و ما هم خنده و چشمکی چند به بابا جون می زدیم ولی به شرط بستنی مکدونالد بود و مامانمون هی هی تعجب می کرد که من چرا اینهمه بستنی می خورم بنده خدا نمی دونست جریان بستنی ها چی؟!

    


و همین موضوع باعث شد که بعد اومدنمون از سفر مامانم به من بگه که امیرعلی خیلی لوس شدی و من نمی دونم معنی کلمه لوس یعنی چی؟شاید لوس یعنی اینکه من زیاد بستنی خوردم و هی رو دل کردم شاید یعنی این  و مامانم یه جا بر گشت گفت این نمی شه بزار برگردیم ایران من درستت می کنم و معنیش این رو هم نمی دونم شاید منظورش اینکه می برم دکتر تا رودل کردنم رو درست کنه 

پس نتیجه می گیریم

لوس=بستنی زیاد+رو دل کردن

پس دوستان خوبم سعی کنید زیاد بسی نخورید که زیاد لوس نشید


Create Avatar. Corners 1


 
comment نظرات ()
 
موضوع انشا : آخر هفته خود را چگونه گذراندید؟
نویسنده : باران - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٩
 

Image and video hosting by TinyPic

به نام خدا

باز هم دیدار دوستان عزیز

باز هم لحظه سخت وداع

انشا خود را آغاز می کنم . ما در تاریخ 28 آبان 1388 راس ساعت 2 بعد از ظهر به صرف نی نی پارتی تشریفمان رو بردیم خونه خاله نگار خاله نگار ما یه پسمل خوشکل و فشن دارد به نام پارسا خان که تمام اسباب بازیهاش را به محض ورود از آن خود کردیم وقتی ما رفتیم به خانه خاله نگار دیدیم که خاله رزیتا و مانی مو قشنگه و خاله سوده و آریا آتاترک گو آنجا بودند .

وقتی ما رفتیم همه گفتند که امیرعلی چقده عوض شدی چقده بزرگ شدی خاله جونیها جون من بزارید بزرگ شم و الا مامانم من رو خفه می کنه بسکه بهم فوف و قاقالی لی می ده وقتی می گویید که امیرعلی بزرگ شده کارخانه قند در دل مامانم راه اندازی می شود و هی آب می شود وهی کله قند ساخته می شود مامانم داخل دلش عمل بازیافت را انجام می دهد .آخر از سر خاله جانی ها شما مرا در قرار پارک پرواز ندیدید شاید برای این است که احساس می کنید من عوض شدم .

خلاصه بهتر است از موضوع خارج نشویم

Image and video hosting by TinyPic در همین حین که مشغول بازی با لگو های رنگی رنگی پارسا خان بودیم بردیا باباش کچل کن و خاله مرضیه از راه رسیدند و همه خاله مرضیه را یکصدا دعوا کردند که چرا این بزرگ مرد کوچک رو کچل کردین . ما فقط می شنیدیم و بردیا هم بی خیال مامانا شده بود و آمد با هم و مانی مو قشگه رفتیم سراغ ضبط و حالا قر نده کی قر بده راه انداختیم ولی خودمان بردیا خوب قری می داد و همه مامانا بچه های خودشان رو بی خیال شده بودند و نقطه توجه مجلس بردیا بود در همین حال قر کمر بردیا بودیم که خاله فتانه و فربد چشم قشنگه خاله کت و شلوار دوز و خاله فاطمه و سروش کوکو خور داتی گو وارد شدند همگی یکصدا می گفتند فاطمه چه لاغر شدی ما آخر سر نفهمیدیم که خوب است لاغر شویم یا چاق ؟شاید فرجی شود و  تا آخر مجلس به یه نتیجه هایی برسیم!!!Image and video hosting by TinyPic

این بود که آتش مجلس داغ و داغتر شد با آمدن شیر کاکائو داغ

خلاصه جمع ما با آمدن خاله فاطمه و علی کوچولو کوچول موچولو بیشتر شد بساط، بساط پسرانه بود آتشی سوزانیدیم که نگو و نپرس دودش تا چند فرسنگ آن طرفتر هم می رسید البته هدفی از این آتش و دود بود که طبق روش سرخ پوستهای قدیم با این دود به طاها خانی بگیم که بدو بیا پسر پس کجایی؟ که مامانش یعنی خاله آرزو تو شهرک اکباتان هی دور خودش می چرخید که با این دود عجیب از منزل خاله نگارینا جای ما رو یافت!!!

Image and video hosting by TinyPic 

پارسا سوار کامیون شد، بردیا او رو می کشید، آریا به زورپارسا رو از کامیون پیاده کرد ،بردیا رو نشاند و او را هول می داد، این وسط جای من یکی خالی بود که با یک عصای پایین چرخ دار قرمز تمام سالن رو گز می کردم مانی مهندس مشغول ور رفتن با ضبط بود که مامانش برای جلوگیری از سوختن ضبط دوشاخه رو از پریز کشید، سروش بغل مامانش، مامان داتی بود. فربد نشسته بر فیل آبی علی زیر میز دارد با بادکنکها کلاغ پر بازی می کند و پارسا رفته که مامان جونیش بخوابونتش از دست ما ذله شده بود دیگر، بردیا رو مامانش دارد پوشک می کند

که یهوووووووو

محمد عسل هی دندون با سختی درمیاد رسید با خاله مهتاب جون ما تا چشممان افتاد به خاله مهتاب دستنید در دستانش دیدیم که چشمانمان ستاره افکند و خاله مهربان مهتاب دستبندش رو داد به ما، ما کلی خوشحال شدیم و عصا رو بی خیال شدیم و عصا رو فربد چشم قشنگ برداشت.

در همین حال بودیم که خاله صنم و النا قرتی از راه رسیدند وای چه شود میون اینهه پسمل یه دخمل رسید همه مامانا یهوووووووو رفتن سمت در و هی فلاشی بود که می خورد تو صورت النا چپ ، راست ،مستقیم ،بالا و پایین ما هی گفتیم  اینجا red carpet یا همان فرش قرمز خودمان است که دیدیم النا قرتی در مدلهای مختلف مانکنی کلاه به دست ایستادند . و مهلت نفس کشیدن به النا قرتی نمی دهند این بود که با یک جیغ فرا بنفش همه خاله ها رو به خودشان آوردیم که دیگر کافیست عکس از النا گرفتن

Image and video hosting by TinyPic

 

خاله  صنم زنگ زد به خاله آرزو که کجایی خاله آرزو گفت دارم می چرخم ولی طاها از روی دود، خانه رو شناخت

و ما اصلا شلوغ نکردیم فقط من و علی و مانی هی می رفتیم تو آشپزخانه سراغ سبد سیب زمین و پیاز و در کابینت و ........... Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

خاله صنم هی با یک عدد کلاغ نارنجی هی ما رو سرگرم کرد اینم عکس سرگرمی ماست مثلا داریم سرگرم می شویم انقدر سرمان گرم شد که نگو  و نپرس

 

Image and video hosting by TinyPic

بینوا مادر خاله نگار از دست ما فرار کردند

در آخر مهمانی خاله روژی و رایا ابرو پیوسته ناناز آمدند مامانم بار اولی بود که خاله روژی رو می دید ما رفتیم با روژی نشستیم و خلوتی کردیم و چوب شوری زدیم به رگ Image and video hosting by TinyPic

در آخر از این انشا نتیجه می گیریم که:

چاق بودی

یا

لاغر بودن

مسئله این است

خدایا چه می کنی با مامانای ما، که ما رو به دنیا میارن هی ما باید چاق شیم و اونا هی لاغر اگر ما چاق نشیم مامانا غصه می خورن هی می خورن و می خورن هی میرن سراغ آرتین خان که بچه معروف کلوب ماست ما نمی دانیم این آرتین چیست؟ یا کیست ؟اما می دانیم که خوردنی نیست چون مامانا که میرن اونجا  هی از نخوردن آرتین وزنشان کم می شود هی شیک می شن مثل خاله صنم و خاله فاطمه ...

نتیجه: ما باید بخوریم تا چاق بشیم که مامانا ذوق مرگ شن و مامانا نباید بخورن که لاغر شن و ذوق مرگ شن

جفتشان ذوق مرگ شدن است البته این کجا و آن کجا!!!

در پایان از خاله نگار کمال تشکر داریم که خونشون رو به توپ بستیم .

همراه با این انشا یه ماچ گنده براتون حواله کردم ...

 


 
comment نظرات ()
 
یک روز با امیرعلی
نویسنده : باران - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠
 

  سلام سلام

 

خاله جونیها من خودم می خوام بگم که از صبح که پا می شم چه کار می کنم

خوب صبح که از خواب پا میشم از اتاق خواب شروع می کنم به بازرسی تا خدای نا کرده مامان جونم احتمالا چیزی شئی رو داخل کمدها جابجا نکرده باشه و تست شان می کنم  در طعم و مزه های مختلف می چشم تا مبادا طعمشان هم عوض شده باشد

 تو این عکسی که مشاهده می کنید صبح کله سحر و من دارم طعم ساعت رو تست می کنم آخه ممکنه مامانم خوب تمیزش نکرده باشه من انقدر ماهر شدم که خدا می دونه با یه زبون زدن می فهمم که خوب تمیز شده یا نه!!!!!!!

  

Create Avatar. Corners 1



خوب بعد از اتاق خواب نوبت به بازرسی از آشپزخونست که رکن اصلی خونست ابتدا جابجایی تمامی صندلیها با صدای شدید که خدا نکرده همسایه طبقه پایینی خواب نمونه دیرش بشه و دیر برسه سر کار من هی فکر اینام ولی اینا به فکر من نیستن

اینم بگم که من عاشق این دبو یعنی همون دمپایی مامانیم صبحی که از خواب پا میشم باهام تاشب که می خوابم

Create Avatar. Corners 1

 

 

و بعد می رم سراغ کابینت محبوبم که تمام بشقاب و پیش دستی و..... اون توست لازم به توضیح که مامانی دستگیره تمام اون یکی کابینتها رو با یه روبان سفید به هم گره زده که فک کرده من نمی تونم باز کنم من الان به این مهارتم رسیدم  که پاپیونی رو که مامانم با روبان می زنه به دستگیره کابینتا به راحتی یه آب خوردن باز می کنم منتها چون این کابینت مظلوم واقع شده و یه دستگیره بیشتر نداره و مامانم هر ترفندی رو که به کار برد اعم از قفل کودک و چسب و گذاشتن صندلی و ....... حریف من نشد در مورد این یه کابینت

بابا جون بذارید من بازی کنم تا ذهنم خلاق بشه آی کیوم بزنه بالا جز فرار مغزها به حساب بیام نگید نگفتی ها

Create Avatar. Corners 1

 

خلاصه در طول روز کارهای خوبی می کنم می رم سراغ کشو نوارهای محبوب بابایی همشون رو می کشم بیرون دونه به دونه امتحانشون می کنم که آیا این نوارها اورجینال است ؟آیا این نوارها از خواننده مجاز است؟آیا این نوارها رو بابا در چه مواقعی گوش می کند؟ آیا این نوارهایی را که گوش می کند او رو دپرس نکند ؟ آیا این نوارها بابا رو به گذشته ها می برد  و مامان رو به فکر فرو می برد که چرا بابایی این مدلی شد؟

خلاصه هزاران آیا دیگر در ذهن من نقش می بنددد

  

 

Create Avatar. Corners 1



و اما در این میان در طول روز چند باری ببیی می گه بب دنبده داری نه نه  پس چرا می گی بع بع رو می خونم واسه مامانی

هاپو چی می گه هاپ هاپ

پیشی چی میگی در  حد م با فتحه

یه مقداری هم چاشنیش رو کلاغ پرو بو پر یعنی قو  پر  آب و فوف و جیز و خطر و هیسسسسسسس به معنی سکوت و نانای می زنم که مامانیم دلش غش می ره برام و دیگه یادش میره که من از صبح چه کارا که نکردم




فصل دوم

یکی بودی یکی نبود

من قبل تاریخ ٢٢ مهر ماه ٨٨ دوتا دندون موشی خوشکل تو فک بالاییم داشتم که وقتی مامانم می گفت موش بشو امیرعلی موش می شدم این مدلکی

 

Create Avatar. Corners 1

 

اما در تاریخ ٢٢ مهر ساعت یک ربع به ٣ وقتی که بابا جونم از سر کار میاد من تو آبکش محبوبم که تو عکس هم مشخصه نشستم و وقتی که ازش خواستم بیام بیرون یهوو زیر دستم خالی شد و با صورت و بیشتر با دهن خوردم زمین و یهووووووووووو دندون خوشکلم پرید بیرون مامانی کلی گریه و شیون کرد و از ترس تمام وجودش می لرزید اون صحنه افتادن دندون رو سطح زمین همیشه تو ذهن مامانی و همیشه باهاش ناراحت می شه و دلش می لرزه

بابایی فوری اومد بغلت کرد ولی تمام کتش شد خون خونی که از لثه و لب من میومدش ما فوری زنگ زدیم به بابا جونی که بیاد آخه ماشینمون تو تعمیرگاه بودش مامانم تمام راه رو گریه کرد و اول رفتیم بیمارستان عرفان اونجا یه آقای دکتر به مامانم گفت که می تونیم دندونش رو بزاریم سر جاش مامانیم خیلی خوشحال شد ولی دکتر تو اتاق امتحان کرد گفت چون لثم خونریزی داره نمیشه باید متخصص فک و دهان این کار رو بکنه و به متخصص زنگ زدن و آقای دکتر تا فهمید که شما فقط ١۵ ماهت اصلا حاضر نشد که بیاد تو بخش اورژانس

گفت بریم کلینک دندانپزشکی با توجه به اینکه این روز روز شهادت امام صادق بودی و تعطیل عمومی متاسفانه هیچ دکتری در شهر تهران موجود

دوم دندانپزشک بهسان شبانه روزی گفت دکتر داندانپزشک اطفال نداریم دکتر معمولی هم که گفت من دست نمی زنم سوم دندانپزشکی مهدیس شبانه روزی دکتر گفت تو شیر ریختن چه کاری شیر رو ریخت دور و دندون رو گذاشت تو سرم گفت کار من نیست ببرید بیمارستان سجاد که همیشه کشیک اطفال هم جراح هم دندانپزشک هم متخصص فک داره چهار بیمارستان سجاد منشی بخش خانم دکترای ما همگی مرخصین  ببرید بیمارستان میلاد همیشه رزیدنت فک و دندانپزشک هست پنجم بیمارستان میلاد غلقله شلوغ جراح عمومی جای جراح فک بود خیلی جالب معاینه کرد و گفت چیز مهمی نیست دندونش شیری و جایگزین می شه نمیشه براش اسپیلت یه همچین چیزی گذاشت ارزش نداره چون هم کوچیکه و هم از 3 سالگی باید برش داریم تازه باید بیهوشی داشته باشه ششم درمانگاه شبانه روزی صادقیه یه خانم دکتر مثل فرشته ها اومد و کلی با بازی معاینش کرد که فهمیدم متخصص کودکان و جراح دندانپزشک و گفت که خوشبختانه لثش جمع شده و خونریزی نداره نیازی به بخیه لب و لثه هم نیست دندونش هم متاسفانه زود از دست داد ولی ایرادی نداره می تونه تا 3 سالگی همین مدلی باشه 3 سالگی براش فضا می زاریم تا 7 سالگی اگر هم نذاشتی بازم مهم نیست

پسر گلم به من و بابایی خیلی سخت گذشت ولی خدا روشکر که فقط دندونت بود مامانی الانم بامزه تر و خوردنی تر شدی

این عکس دقیقا ١ دقیقه قبل این اتفاق بود

 

Create Avatar. Corners 1 

و این عکس امیرعلی با یک دونه دندون موشی

 

Create Avatar. Corners 1

 

 راستی خاله جونیها اینم اضافه کنم که من خیلی وقت راه میرم انقدر موارد سرگرم کننده واسه مامانم جور کردم که یادش رفت این یکی رو بنویسه

مامان و بابا کلی خوشحالن که من راه می رم چون میزان سیر در کابینتها افزایش پیدا کرده به صورت عمودی و مراتب رسیدن دستم به کابینت و صندلی غذا و میز ناهار خوری و دیگر موارد مشابه افزایش یافته

اینم دندون من که مامانی برام نگهش داشته

Create Avatar. Heart 2


 
comment نظرات ()
 
سفر نامه امیرعلی
نویسنده : باران - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٦
 

Photo Frames. Dreams Charm

 

امیرعلی مامان امروز روز جهانی کودک

 

 

پسر قشنگم امیرعلی گلم روزت مبارک

پسر گلم کلی واسه خودش آقا شده ولی کلی هم شیطون بلا از کارات بگم که بایداز زیر میز بکشیمت بیرون کلاغ کوچولو خونه ما وسایل محبوبش رو مثل انواع کنترل بخصوص ریسیور و موبایل گوشی تلفن کلیدها انواع شارزها رو می ری سریع قایمشون می کنی دو تا جا داری مخصوص این کار اولیش زیر میز کامپیوتر دومیش زیر مبل

عشق روشن و خاموش کردن کامپیوتر رو داری همین موضوع باعث دردسر ما شده چون ویندوز ترکوندیم بسکه شما .......

امیرعلی گلم بابایی مهربون در یک اتفاق غیر قابل انتظار تور دوبی رو برامون گرفت که بریم مسافرت حالا چه روز دقیقا همون روزی که قرار نی نی پارکی داشتیم مامانی خیلی دلش می خواست که به این قرار برسه ولی خوب قسمت نشد

تو مسافرت پسمل خیلی خیلی خوبی بود ولی ما هی می بردیمت گردش و ددر این بود که ساعت خوابت هم کمی بهم خورد ولی شما کمال همکاری رو با ما داشتی

یه روز که تو فستیوال مال خیلی گریه کردی همه ما موندیم که چه جوری آرومت کنیم آقای امیر ثقفی بغلت کرد و برد شهربازی کلی خوشحال شدی و گریه یادت رفت اون موقع بود که مامانی داشت دلش غش می رفت برات نگرانت بودم که بعد نیم ساعت دیدم بابایی و آقای ثقفی و عمو وحید که اونم از دوستای باباست تو رو در حالی که خوابی میارنت انقدر سوار اسب گردون شده بودی که خوابت برد و اومدم تو هتل دیدم که دندون در آوردی سومین مرواریدا از دندونای پایینت بیرون اومده

کلی هم عاشق تابت هستی وقتی می زارم تو تاب قشنگت کلی ذوق می کنی

کلی هم روی تاب دست می زنی وقتی برات تاب تاب  ابازی رو می خونمCreate Avatar. Heart 2

پسمل قشنگم دومین پاییز قشنگ زندگیت مبارک عزیزم

انشاله که همیشه بهار سبز تو خونه دلت خوش نشینی کنه ولی رنگای قشنگ پاییزم به رنگ شادی دلت باشه

 

تو سفر کلی به شما هم خوش گذشت و تاجایی که دوست داشتی بهت خوش هم گذشت تو ماشین عمو ثقفی کلی رقصیدی با عمو وحید وقتی عمو بهت میگفت امیرعلی کو فوری نشون می دادی شبیه به عمو ثقفی الکی جیغ می کشیدی

 

Create Avatar. Corners 1

عمو وحید و خاله جون که خیلی تو این سفر همکاری کردن با ما

 

Create Avatar. Corners 1

این عکس دیگه حسابی مردونست

از راست : عمو ثقفی، بابایی و امیرعلی، عمو وحید

 

Create Avatar. Corners 1

خاله پرند جونم منم بلدم سینه سپر کنم هاااااااااا

 

Create Avatar. Corners 1

رفتم از تو ماشین کیفم رو بردارم بیارم که برگشتم دیدم ای وای یه بچه داره تو پاساژ چهار دست و پا راه میره اونم پا لخت گفتم وای این بچه کی ؟ که دیدم بله این وروجک خود ماست که از کالسکه اومده پایین راحت داره واسه خودش سیر می کنه تو پاساژ

 

Create Avatar. Corners 1

امیرعلی و مامانی در دوبی مال

 

Create Avatar. Corners 1

امیرعلی در مکدونالد القوره

 

Create Avatar. Corners 1

امیرعلی و الاغ ملانصرالدین

 

Create Avatar. Corners 1

تنها عکسی از امیرعلی که اندازه 1 ثانیه نشست

 

Create Avatar. Corners 1

امیرعلی و بابایی در لابی هتل

 

Create Avatar. Corners 1

خانواده 3 نفره ما در ساحل خلیج فارس


 
comment نظرات ()
 
تلخیها و شیرینی ها زندگی ماست !
نویسنده : باران - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥
 

  پسر گلم امیرعلی مامان آخرین به روز رسانی وبلاگ شما در تاریخ 26 تیر ماه بود

ببخشید مامانی رو که سرش حسابی شلوغ بود تا امروز که 25 شهریور اتفاقات زیادی رخ داده مامان جونم

    

تلخ و شیرین ولی با وجود تو همه تلخی ها می شه شیرینی  زمانهای و ساعتهای همنیجوری طی می شن و شما بزرگ می شی من و بابایی دوست داریم همیشه تو همین سن باشی چون از قندم شیرین تری ولی ...

  

   

 روز تولدت رفتیم آتلیه آزاده جون و کلی عکسای قشنگ قشنگ ازت انداختیم

پسمل خوبم کلی هم با مامان و باباش همکاری کرد تو عکس گرفتن با توجه به اینکه روز سه شنبه تولدت بود و هنوز مامان جون ترکیه بودن ما تولد شما رو انداختیم روز جمعه یعنی 9 مرداد که مامان جون از سفر برگردن لبخند

پسر گلم روزی که رفتیم آتلیه که فایل عکساتون رو بگیریم دیدیم خاله سیمین والنا خوشکه داشتن عکس می انداختن

که ماجرا اینطور شدش.......

 

پسمل قشنگم تولدت مبارک عسل مامانی پسمل قشنگ من روز 6 مردادتولد 1 سالگیت بود که خانواده مامان و بابا همگی اومدن برای تولدت

کادوی تولد خاله جون و درسا جون

 

 

بازم  شیرینهاش میگم که ما یعنی همه خاله جونیها تصمیم گرفتیم که برای شما گلهای قشنگ زندگیمون یه تولد دسته جمعی بگیریم که 14 مرداد ماه بود که تو پارک آب و آتش یه تولد قشنگ و دوست داشتنی برای شما گلای ناز گرفتیم

کیک تولد که عکس همه نی نی گلی های ناز و خوشکل روش بود

خاله بهاره زحمت سفارش کیک رو دادن

خاله جونیها زحمت کشیدن و بهتون کادوهای خوشکل دادن

خاله آرزو کلاه تولد داد که برات یادگاری گذاشتم رو کمدت خاله مهتاب خودکار  بامزه قورباغه دار داد خاله تی تی (مریم) عکس دسته جمعی روی کیک رو به صورت عکس بهمون یادگاری داد خاله صنم جون یه کارت تبریک خوشکل و قشنگ بهمون یادگاری داد خاله فاطمه هم چون روز تولد علی کوچولو بود به هممون شکلات داد هورا

مامان جونم واسه خودت مردی شدی پسمل خوشکلم ولی کلی شیطون و تو دل برو عزیز دلم

کلاغ پر بازی می کنی / این گفت بریم دزدی رو کامل بلدی و فوری کف دست کوچولوت رو برام باز می کنی تا برات بخونم /وقتی بهت می گم امیرعلی کجاست فوری انگشت کوچولوی خوشکلت رو می زاری رو سینت که یعنی منم/ با هر آهنگی فوری دست می زنی و نانای می کنی برای همه دست می زنی مامان جونم/ بای بای می کنی و بوس می فرستی موقع خداحافظی / دستت رو می زاری رو دهنت رو هی برمیداری آ آ آ می گی مثل سرخپوستا اونوقت که مامان قورتت می ده / هر شب با بابایی کشتی می گیری و بابا رو خاک می کنی قربون قهرمانم برم/وقتی به یه مورد ممنوع مثل پریز برق دست می زنه خودت می گی جیز و انگشتت رو به نشانه خطر تکون می دی ولی بازم در ادامه کامل بهش دست می زنی /برای همه موقع لوس کردنت سرسری می کنی و فوری می خندی الانم 5 تا دندون داری که دل همه رو با دندونات می بری موقع خندهخنده

 

خونه مامان مامان که میری فوری می ری پشت میز تلوزیون و دم و دستگاهای اونجا و به زور می کشیمت بیرون

خونه مامان بابا که میری فوری می ری سراغ تلفن و مشغول کشیدن دوشاخ هاش از پریز می شی بعد هم میری سراغ کتابهای و نوشته های مامان جون و فوری برشون می دار

کتابخونه جا کفشی کمد لباس کابینت آشپزخونه لباسشویی تردمیل مکانهای مورد علاقه بازی شماست

چند روز پیش که نماز می خوندم اومدم دیدم بی صدا تمام پیاله ها رو از تو کابینت ریختی پایینی روهم  داری می چینی دوباره خیلی مرتب می زاریشون تو کابینت الهی بمیرم نمی خواد به مامانت کمک کنی...........

چند وقتی که حساسیت پیدا کردی تا می بینی من نشستم پای کامپیوتر خیلی راحت و آسوده میای کیس رو یه 10 باری خاموش و روشن می کنی و راحت میری انگار که یه وظیفست

یه تلخی یه تلخی بد

گل مامان متاسفانه تو تاریخ 7 شهریور به خاطر اسهال و استفراغ و تب شدید بستری شدی تو بیمارستان کسری موقع گرفتن رگ و گذاشتن آنژیو کت منو از اتاق بیرون کردن اون چند دقیقه بی تو بودن برای من چند سال گذشت چون تو هی گریه می کردی و مامان می گفتی قربونت برم مامانم

تو این مدت با تلفنهای خاله جونیها کلی انرژی می گرفتم هر روز خاله فاطمه خاله صنم خاله پرند خاله آرزو خاله مریم از شیراز خاله فرمهر  خاله بهار زنگ می زدن و حال گل پسر ما رو می پرسیدن در ضمن خاله صنم لطف کردن و تشریف آوردن قدم رو چشم ما گذاشتن بیمارستان و برات یه اسباب بازی خوشکل که سربازای جنگی با یه جعبه شکلات خوشمزه آوردن خاله صنم از همینجا یه ماچ آبدار فرستادم براتماچ

این بیماری به خاطریه ویروس که متاسفانه خیلی از نی نی گلی ها رو مریض کرده بود به همین خاطر 1 هفته تو بیمارستان بودی

نمی دونم این ویروس خیلی شایع شده خود منم 2 روز تو بیمارستان حالم بد بودش دایی جون خاله جون درسا و عمو رضا و مامان جونم این مریضی رو گرفتن ولی خوشبختانه همشون زود زود خوب شدن

گل پسر نازم کلی با این روروئک معروف شده بودی تو بیمارستان از این سر سالن ویراژ می دادی تا اون سر سالن و همه رو با صدای جقجق دمپایات البته تو ساعات ملاقات می کشیدی بیرون یه وقتایی هم مامانی با سرم و بندو بساط دنبال شما امیرعلی بدو مامانی بدو

الهی که به حق 5 تن هیچ مادری بچش رو تو تخت بیمارستان نبینه آمین

واما در آخر دوباره یکی از قندا و شیرین کاریات رو برات تعریف می کنم یه روز به بابایی گفتم که برو امیرعلی رو بخوابون که من به کارام برسم اومدم دیدم .........

که بله بابا رفته رو تخت شما مچاله شده مثلا لالا کردو شما در حال خوابوندن بابایی هستی

 

   




 
comment نظرات ()
 
امیرعلی خان 10 و 11 ماهه شدش (این مامانی ممبل دیر کرد)
نویسنده : باران - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٥
 

 

سلام سلام

اومدم با کلی خبر

 

 گل پسمل مامانی میشینه هوراااااااااااااا

 گل پسمل مامانی دست می زنه هورااااااااااااااااا

 

 

گل پسمل مامانی از مبل و مامانی می گیره و وای می سه هوراااااااااااا

گل پسمل مامانی از حالت خوابیده کامل خودش می شینه هورااااااااااااا

 

گل پسمل مامانی احساس می کنه مامانش یا نردبان یا درخت هی ازش بالامیره هورااااااااااا

 گل پسمل مامانی می گه هاپو می گه هاپ هاپ بینی و چشماش رو نشون می ده

خودش وقتی آب بخواد می گه آبببببببببببب

 

ما رفتیم نمک آبرود کلی هم بهمون خوش گذشت گل پسرم تو ساحل بازی کرد و با بابایی کباب پختن و........

 Surfer 1 BeachBBQTannyIn The PoolPicnic

گل پسر نازم امسال اولین سالی که من به خاطر فرشته روی زمینم مامان شدم گل مامان خیلی خیلی دوستت دارم امسال شما و بابایی کلی مامان رو غافلگیر کردین انشاله که خودت گل باشی و عمرت مثل گل نباش 

پسمل من از یه طرف می خواد رشته باباش رو ادامه بده که مهندسی برق

 Light Bulb 

  تو این مدت مامان چند وقتی تو اردو بود و شما پیش مامان جون و خاله جون می موندی همه کلی از شما رازی بودن می گفتن امیرعلی اصلا اذیت نکرد

 

 Mother's Day  Mother's Day Flowers  Mother's Day Basket 1  Mother's Day Basket  Mother's Day 

 

گل مامان شما همیشه بهترین هدیه مامان هستی به واسطه شما من طعم شیرین مادر شدن رو می چشم انشاله که هرکی در آرزوی این هدیه خداوندی به آرزوش برسه

 

علاقه شدید به سیم داره از هر مدلش جدیدا هم تا دوشاخه ای رو که می بینه داخل پریز فوری می ره و در میاره بابا خوب پسمل محتاط که مبادا مامانش رو برق بگیره!!!

 گل پسمل مامانی دوهای با مانع انجام میده اونم از نوع چهار دست و پاش

 

در ضمن یکی از هم بازیهات قاشق انقدر قاشق با لیوان دوست داری وقتی می دم به دستت مدتها باهاش بازی می کنی تو کتاب از کودکان خود نابغه بسازید نوشته یکی از وسایل بازی کودکانتان قاشق و لیوان باشد سعی کنید این دو وسیله جز اسباب بازیهاشان باشد چون به این ترتیب بازیهایی با خود می کنند که باعث افزایش راندمان هوشی کودکان می شود

 

مامانم شما خودت نگفته خیلی دوست داری چون معنای عمق رو با لیوان کاملا متوجه می شی مدتها دست کوچولوت رو می کنی تو لیوان و بازی می کنی اگه هم کمی آب تو ش باشه که کیف می کنی

 

از میوه ها عاشق انبه و موز و هندونه هستی مامانم

در ضمن چند وقتیه که وقتی بستنی می بینی می دویی طرفش بابا جون می گه امیرعلی من می ترسم تو آینده سر بستنی دعوامون بشه آخه جفتتون هم عاشق بستنی هستید

 

 Ice Cream Cone 

 

اما خدا نکنه یه تیکه خیلی خیلی کوچولو ازاین میوه ها خدا نکرده رو قورت بدی هر جور شده باید بدیش بیرون می دونی که منظورم چی بلللله

گلاب به روتون

مامان جونم برای چکاب ١١ ماهگیت نرفتیم انشاله باشه برای١سالگیت گلم

پنج شنبه ١١ تیر ١٣٨٨ خورشیدی قرار نی نی سایتی با دوست جونای گلت تو پارک بهشت مادران

 

 

 

من و شما و خاله نگار و پارسا جون با هم رفتیم سر قرار البته ما خیلی زود رسیدیم ولی خیلی خیلی به هممون خوش گذشت مامان جونم 

 

به بابا علیرضای عزیز و دوست داشتنی من و شما روز پدر رو تبریک می گم همچنین به شما گل مامان که انشاله که یه پدر نمونه در آینده بشی گلم

 

 

 Father's Day Boy  Father's Day Gift  Father's Day 5 

 















 

 

 

عاشق کلاغ پرم هست

وقتی با انگشتای خوشکل و کوچولوت بازی این گفت بریم دزدی یه بار انجام می دیم دفعه بعدش خودت انگشتای منو می گیری و نشون می دی قربونت برم

وقتی هم رو چیزی می زنی که صدا بده به منم می گی شما هم بزن بعد که می زنم کلی  می خندی فدات شم

وقتی بهش می گم مامان هاپو چی می گیه می گی هاپ هاپ

فعلا در مسئله گربه مونه چون خوب گفتن میو میو سخته دیگه

 

.....

 

شاید هم علاقه پیدا کنه به رشته عمو مهدی که مهندسی مکانیک هیچ وقت ماشین رو درست نمی گیره دستش مامانم همیشه دوست داره اول زیر ماشین رو نگاه کنه خوشبختانه میونه خوبی هم با انگشت اشاره داره همش این انگشت فعالترین عضو بدنش تمام ماشین رو با این انگشت لمس می کنه و

 

 

بعد از این جریان به جای گردگیری و جارو کشیدن اتاق ها کار به حمام کردن دسته جاروبرقی و شما می رسه

حالا خاله جونیها بگید من شیطونم یا نی نی گلی های شما؟

 

..............

 

 

 

 

 

عاشق ماشین لباسشویی وقتی کار می کنه خودت رو سریع می رسونی بهش

 

هر نوع مانعی رو واسه رسیدن به میز تلوزیون و بالا رفتن از میز تلوزیون از سر راه بر می داره

 

چند باری هم با مامان جونینیا رفتیم جاده چالوس خیلی پسرم آقا و با شخصیتی که هیچی نمی گی همیشه مثل گل پسملا آروم هستی وقتی که بیرون از خونه می ریم

 

گزارش وضع سلامتیت هم خوب ماشاله

 

١٠ ماهگی امیرعلی

 وزن ١٠ کیلو ٣٠٠

 قد ٨٠

مامان جونم تو این مدت پیش دوستات رفتی که تازه به دنیا اومدن اول رفتیم دیدن بیتا گلی بعد هم دیدن آبتین خان بعد هم کلی با امیرحسین خاله مهناز بازی کردی گل پسمل مامانی هی فکر می کردی که امیرحسین عروسک هی انگشتاش رو لمس می کردی و هی انگشتت رو می بردی طرف چشمش آخه عروسک مامان شما خودت هنوزم کوچمولی مامانیوای وای بگم از یکی از شیطونی هات که گل سرسبد شدی تو نی نی ها اونم اینکه هی مامانای دیگه می گفتن از شیطونی گل پسملا و گل دخملی هاشون وای وای پس مامان چی بگه

پسمل مامانی شیطون شده روی روئروک که می شینی بابایی می گیه گابوجی گابوجی دنبالت می کنه شما هم با خنده های نازت می دویی دنبال من هر جا که باشم میای دنبالم

اگه هم رو زمین بازی کنی می دویی میای بغلم و کلی تو بغل مامانی با بابایی بازی می کنیم تا بابا می گه امیرعلی الان میام می خورمت سرت رو قایم می کنی تو بغل مامانی

 

 

 

ظهر رو تخت تو اتاقت لالا کرده بودی و مامانی داشت هال و پذیرایی رو گرد گیری و جارو می کرد و وقتی نوبت به اتاق خوابها رسید برای اینکه بیدار نشی مامانی آورد شما رو آروم گذاشت تو هال که لالا کنی هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که مامانی یهو یه صدای خش و خشی می شنوه با ترس میام به طرف هال که می بینم

 

 

 

پسمل من واسه خودش یه پا کاراگاه

چون شناساییش به این صورت که تا یکی رو می بینه بلافاصله انگشت اشارش ور می کنه تو چشم یا دهان مردم رو با همه انگشتاش می گیره و مهمتر از همه در موردافراد مشکوک کسانی که تا حالا ندیده دماغشون رو فوری می گیره تا ببینه اینا چه مدل آدمایی هستند

 

خوب بگم براتون که تو این مدت چه کارا کردیم

گل پسمل مامانی چهار دست و پا می ره هورااااااااااا  

ببخشید ببخشید سر مامانی خیلی شلوغ بود نتونست که زودتر از اینا وب شما رو آپ کنه


 
comment نظرات ()
 
امیرعلی خان 9 ماهه می شود
نویسنده : باران - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩
 

گل پسر مامانی 9 ماهه شدی عزیزترینم 9 ماه که با اون چشمای معصوم و دوست داشتنیت با مامانی صحبت می کنی و یه دنیا انرژی به مامانی می دی

 

 

اوایل که به دنیا اومده بودی و پات رو قلب ما گذاشته بودی من همیشه پیش خودم  می گفتم امیرعلی من کی 9 ماهش می شه آخه من این سن و این وقت رو خیلی خیلی دوست دارم که تو بهار هم پسر گلم 9 ماهش شد

    

امیرعلی مامانی هنوز نمی تونی بشینی اما آقای دکتر گفت اصلا ایراد ندار اما حسابی سینه خیز میری با سرعت هر چه تمام جدیدا به آینه خیلی علاقه مند شدی میری جلوی آینه و دوست جدیدت رو که امیرعلی ماه مامان رو می بینی و کل می خندی و آواز می خونی

کلمه آب رو یاد گرفتی ولی می گی آپ کلی هم چیزهای دیگه می گی و با مامانی صحبت می کنی فقط وقتی می خوای گریه کنی یا بخوابی می گی ماما    

ماما

اولین بهار زندگی فرشته روی زمین مامان مبارک

 اجازه نمی دی وقتی که داری بازی می کنی از کنارت تکون بخورم می گی بشین پیشم تا من بازی کنم منم می گم چشم عزیز مامان و کلی با هم بازی می کنی

گل پسر نازم 2 تا دندون در آورده 2 تا دونه برنج خوشکل

دندون برنجی مامان ماشاله به خنده نازت

 

به مامانی لم میدی و کلی اسباب بازی می ریزم دورت و با همشون با آوازو صدای قشنگت حرف می زنی و بازی می کنی 

 Toy Truck  Toy Train 

اون لحظه که به مامانی تکیه می دی پر می شم از شادی از شور و خودم می شم تکیه گاهت

خیلی دوست داری راه بری رو پاهای کوچولوت

برای همینم شب که بابایی از سر کار میاد خونه کلی با هم راه می رید رو نوک انگشتای نازت

کلی هم با بابایی تمرین صدا و آواز می کنید Singer 1 

خوب جونم بگه برات که امیرعلی در 9 ماهگی

قد:80 سانتی متر

وزن:9 کیلو و 700 گرم(9700)

 

روز 3 اردیبهشت رفتیم به سومین نی نی پارتی اونجا خیلی خیلی بهت خوش گذشت ولی وسطای مهمونی خوابت اومد و رو تخت دوست جونت طاها خان خوابیدی و وقتی جفتتون از خواب بیدار شدید کلی با هم عکس انداختیم و بازی کردید





نی نی گلی های نی نی پارتی






از سمت راست: بردیا جون(که سرش پایین) . النا حیگر .هلنا طلا .طاها برفی و امیرعلی خان

امیرعلی و طاها خان بعد از بیدار شدن از خواب

امیرعل و یکتا نازنین

 

 


 
comment نظرات ()