به نام خدا
باز هم دیدار دوستان عزیز
باز هم لحظه سخت وداع
انشا خود را آغاز می کنم . ما در تاریخ 28 آبان 1388 راس ساعت 2 بعد از ظهر به صرف نی نی پارتی تشریفمان رو بردیم خونه خاله نگار خاله نگار ما یه پسمل خوشکل و فشن دارد به نام پارسا خان که تمام اسباب بازیهاش را به محض ورود از آن خود کردیم وقتی ما رفتیم به خانه خاله نگار دیدیم که خاله رزیتا و مانی مو قشنگه و خاله سوده و آریا آتاترک گو آنجا بودند .
وقتی ما رفتیم همه گفتند که امیرعلی چقده عوض شدی چقده بزرگ شدی خاله جونیها جون من بزارید بزرگ شم و الا مامانم من رو خفه می کنه بسکه بهم فوف و قاقالی لی می ده وقتی می گویید که امیرعلی بزرگ شده کارخانه قند در دل مامانم راه اندازی می شود و هی آب می شود وهی کله قند ساخته می شود مامانم داخل دلش عمل بازیافت را انجام می دهد .آخر از سر خاله جانی ها شما مرا در قرار پارک پرواز ندیدید شاید برای این است که احساس می کنید من عوض شدم .
خلاصه بهتر است از موضوع خارج نشویم
در همین حین که مشغول بازی با لگو های رنگی رنگی پارسا خان بودیم بردیا باباش کچل کن و خاله مرضیه از راه رسیدند و همه خاله مرضیه را یکصدا دعوا کردند که چرا این بزرگ مرد کوچک رو کچل کردین . ما فقط می شنیدیم و بردیا هم بی خیال مامانا شده بود و آمد با هم و مانی مو قشگه رفتیم سراغ ضبط و حالا قر نده کی قر بده راه انداختیم ولی خودمان بردیا خوب قری می داد و همه مامانا بچه های خودشان رو بی خیال شده بودند و نقطه توجه مجلس بردیا بود در همین حال قر کمر بردیا بودیم که خاله فتانه و فربد چشم قشنگه خاله کت و شلوار دوز و خاله فاطمه و سروش کوکو خور داتی گو وارد شدند همگی یکصدا می گفتند فاطمه چه لاغر شدی ما آخر سر نفهمیدیم که خوب است لاغر شویم یا چاق ؟شاید فرجی شود و تا آخر مجلس به یه نتیجه هایی برسیم!!!
این بود که آتش مجلس داغ و داغتر شد با آمدن شیر کاکائو داغ
خلاصه جمع ما با آمدن خاله فاطمه و علی کوچولو کوچول موچولو بیشتر شد بساط، بساط پسرانه بود آتشی سوزانیدیم که نگو و نپرس دودش تا چند فرسنگ آن طرفتر هم می رسید البته هدفی از این آتش و دود بود که طبق روش سرخ پوستهای قدیم با این دود به طاها خانی بگیم که بدو بیا پسر پس کجایی؟ که مامانش یعنی خاله آرزو تو شهرک اکباتان هی دور خودش می چرخید که با این دود عجیب از منزل خاله نگارینا جای ما رو یافت!!!
پارسا سوار کامیون شد، بردیا او رو می کشید، آریا به زورپارسا رو از کامیون پیاده کرد ،بردیا رو نشاند و او را هول می داد، این وسط جای من یکی خالی بود که با یک عصای پایین چرخ دار قرمز تمام سالن رو گز می کردم مانی مهندس مشغول ور رفتن با ضبط بود که مامانش برای جلوگیری از سوختن ضبط دوشاخه رو از پریز کشید، سروش بغل مامانش، مامان داتی بود. فربد نشسته بر فیل آبی علی زیر میز دارد با بادکنکها کلاغ پر بازی می کند و پارسا رفته که مامان جونیش بخوابونتش از دست ما ذله شده بود دیگر، بردیا رو مامانش دارد پوشک می کند
که یهوووووووو
محمد عسل هی دندون با سختی درمیاد رسید با خاله مهتاب جون ما تا چشممان افتاد به خاله مهتاب دستنید در دستانش دیدیم که چشمانمان ستاره افکند و خاله مهربان مهتاب دستبندش رو داد به ما، ما کلی خوشحال شدیم و عصا رو بی خیال شدیم و عصا رو فربد چشم قشنگ برداشت.
در همین حال بودیم که خاله صنم و النا قرتی از راه رسیدند وای چه شود میون اینهه پسمل یه دخمل رسید همه مامانا یهوووووووو رفتن سمت در و هی فلاشی بود که می خورد تو صورت النا چپ ، راست ،مستقیم ،بالا و پایین ما هی گفتیم اینجا red carpet یا همان فرش قرمز خودمان است که دیدیم النا قرتی در مدلهای مختلف مانکنی کلاه به دست ایستادند . و مهلت نفس کشیدن به النا قرتی نمی دهند این بود که با یک جیغ فرا بنفش همه خاله ها رو به خودشان آوردیم که دیگر کافیست عکس از النا گرفتن
خاله صنم زنگ زد به خاله آرزو که کجایی خاله آرزو گفت دارم می چرخم ولی طاها از روی دود، خانه رو شناخت
و ما اصلا شلوغ نکردیم فقط من و علی و مانی هی می رفتیم تو آشپزخانه سراغ سبد سیب زمین و پیاز و در کابینت و ...........
خاله صنم هی با یک عدد کلاغ نارنجی هی ما رو سرگرم کرد اینم عکس سرگرمی ماست مثلا داریم سرگرم می شویم انقدر سرمان گرم شد که نگو و نپرس
بینوا مادر خاله نگار از دست ما فرار کردند
در آخر مهمانی خاله روژی و رایا ابرو پیوسته ناناز آمدند مامانم بار اولی بود که خاله روژی رو می دید ما رفتیم با روژی نشستیم و خلوتی کردیم و چوب شوری زدیم به رگ
در آخر از این انشا نتیجه می گیریم که:
چاق بودی
یا
لاغر بودن
مسئله این است
خدایا چه می کنی با مامانای ما، که ما رو به دنیا میارن هی ما باید چاق شیم و اونا هی لاغر اگر ما چاق نشیم مامانا غصه می خورن هی می خورن و می خورن هی میرن سراغ آرتین خان که بچه معروف کلوب ماست ما نمی دانیم این آرتین چیست؟ یا کیست ؟اما می دانیم که خوردنی نیست چون مامانا که میرن اونجا هی از نخوردن آرتین وزنشان کم می شود هی شیک می شن مثل خاله صنم و خاله فاطمه ...
نتیجه: ما باید بخوریم تا چاق بشیم که مامانا ذوق مرگ شن و مامانا نباید بخورن که لاغر شن و ذوق مرگ شن
جفتشان ذوق مرگ شدن است البته این کجا و آن کجا!!!
در پایان از خاله نگار کمال تشکر داریم که خونشون رو به توپ بستیم .
همراه با این انشا یه ماچ گنده براتون حواله کردم ...
نظرات ()سلام سلام
خاله جونیها من خودم می خوام بگم که از صبح که پا می شم چه کار می کنم
![]()
خوب صبح که از خواب پا میشم از اتاق خواب شروع می کنم به بازرسی تا خدای نا کرده مامان جونم احتمالا چیزی شئی رو داخل کمدها جابجا نکرده باشه و تست شان می کنم در طعم و مزه های مختلف می چشم تا مبادا طعمشان هم عوض شده باشد
تو این عکسی که مشاهده می کنید صبح کله سحر و من دارم طعم ساعت رو تست می کنم آخه ممکنه مامانم خوب تمیزش نکرده باشه من انقدر ماهر شدم که خدا می دونه با یه زبون زدن می فهمم که خوب تمیز شده یا نه!!!!!!!
خوب بعد از اتاق خواب نوبت به بازرسی از آشپزخونست که رکن اصلی خونست ابتدا جابجایی تمامی صندلیها با صدای شدید که خدا نکرده همسایه طبقه پایینی خواب نمونه دیرش بشه و دیر برسه سر کار من هی فکر اینام ولی اینا به فکر من نیستن
اینم بگم که من عاشق این دبو یعنی همون دمپایی مامانیم صبحی که از خواب پا میشم باهام تاشب که می خوابم
و بعد می رم سراغ کابینت محبوبم که تمام بشقاب و پیش دستی و..... اون توست لازم به توضیح که مامانی دستگیره تمام اون یکی کابینتها رو با یه روبان سفید به هم گره زده که فک کرده من نمی تونم باز کنم من الان به این مهارتم رسیدم که پاپیونی رو که مامانم با روبان می زنه به دستگیره کابینتا به راحتی یه آب خوردن باز می کنم منتها چون این کابینت مظلوم واقع شده و یه دستگیره بیشتر نداره و مامانم هر ترفندی رو که به کار برد اعم از قفل کودک و چسب و گذاشتن صندلی و ....... حریف من نشد در مورد این یه کابینت
بابا جون بذارید من بازی کنم تا ذهنم خلاق بشه آی کیوم بزنه بالا جز فرار مغزها به حساب بیام نگید نگفتی ها
خلاصه در طول روز کارهای خوبی می کنم می رم سراغ کشو نوارهای محبوب بابایی همشون رو می کشم بیرون دونه به دونه امتحانشون می کنم که آیا این نوارها اورجینال است ؟آیا این نوارها از خواننده مجاز است؟آیا این نوارها رو بابا در چه مواقعی گوش می کند؟ آیا این نوارهایی را که گوش می کند او رو دپرس نکند ؟ آیا این نوارها بابا رو به گذشته ها می برد و مامان رو به فکر فرو می برد که چرا بابایی این مدلی شد؟
خلاصه هزاران آیا دیگر در ذهن من نقش می بنددد
و اما در این میان در طول روز چند باری ببیی می گه بب دنبده داری نه نه پس چرا می گی بع بع رو می خونم واسه مامانی
هاپو چی می گه هاپ هاپ
پیشی چی میگی در حد م با فتحه
یه مقداری هم چاشنیش رو کلاغ پرو بو پر یعنی قو پر آب و فوف و جیز و خطر و هیسسسسسسس به معنی سکوت و نانای می زنم که مامانیم دلش غش می ره برام و دیگه یادش میره که من از صبح چه کارا که نکردم
یکی بودی یکی نبود
من قبل تاریخ ٢٢ مهر ماه ٨٨ دوتا دندون موشی خوشکل تو فک بالاییم داشتم که وقتی مامانم می گفت موش بشو امیرعلی موش می شدم این مدلکی
اما در تاریخ ٢٢ مهر ساعت یک ربع به ٣ وقتی که بابا جونم از سر کار میاد من تو آبکش محبوبم که تو عکس هم مشخصه نشستم و وقتی که ازش خواستم بیام بیرون یهوو زیر دستم خالی شد و با صورت و بیشتر با دهن خوردم زمین و یهووووووووووو دندون خوشکلم پرید بیرون مامانی کلی گریه و شیون کرد و از ترس تمام وجودش می لرزید اون صحنه افتادن دندون رو سطح زمین همیشه تو ذهن مامانی و همیشه باهاش ناراحت می شه و دلش می لرزه
بابایی فوری اومد بغلت کرد ولی تمام کتش شد خون خونی که از لثه و لب من میومدش ما فوری زنگ زدیم به بابا جونی که بیاد آخه ماشینمون تو تعمیرگاه بودش مامانم تمام راه رو گریه کرد و اول رفتیم بیمارستان عرفان اونجا یه آقای دکتر به مامانم گفت که می تونیم دندونش رو بزاریم سر جاش مامانیم خیلی خوشحال شد ولی دکتر تو اتاق امتحان کرد گفت چون لثم خونریزی داره نمیشه باید متخصص فک و دهان این کار رو بکنه و به متخصص زنگ زدن و آقای دکتر تا فهمید که شما فقط ١۵ ماهت اصلا حاضر نشد که بیاد تو بخش اورژانس
گفت بریم کلینک دندانپزشکی با توجه به اینکه این روز روز شهادت امام صادق بودی و تعطیل عمومی متاسفانه هیچ دکتری در شهر تهران موجود
دوم دندانپزشک بهسان شبانه روزی گفت دکتر داندانپزشک اطفال نداریم دکتر معمولی هم که گفت من دست نمی زنم سوم دندانپزشکی مهدیس شبانه روزی دکتر گفت تو شیر ریختن چه کاری شیر رو ریخت دور و دندون رو گذاشت تو سرم گفت کار من نیست ببرید بیمارستان سجاد که همیشه کشیک اطفال هم جراح هم دندانپزشک هم متخصص فک داره چهار بیمارستان سجاد منشی بخش خانم دکترای ما همگی مرخصین ببرید بیمارستان میلاد همیشه رزیدنت فک و دندانپزشک هست پنجم بیمارستان میلاد غلقله شلوغ جراح عمومی جای جراح فک بود خیلی جالب معاینه کرد و گفت چیز مهمی نیست دندونش شیری و جایگزین می شه نمیشه براش اسپیلت یه همچین چیزی گذاشت ارزش نداره چون هم کوچیکه و هم از 3 سالگی باید برش داریم تازه باید بیهوشی داشته باشه ششم درمانگاه شبانه روزی صادقیه یه خانم دکتر مثل فرشته ها اومد و کلی با بازی معاینش کرد که فهمیدم متخصص کودکان و جراح دندانپزشک و گفت که خوشبختانه لثش جمع شده و خونریزی نداره نیازی به بخیه لب و لثه هم نیست دندونش هم متاسفانه زود از دست داد ولی ایرادی نداره می تونه تا 3 سالگی همین مدلی باشه 3 سالگی براش فضا می زاریم تا 7 سالگی اگر هم نذاشتی بازم مهم نیست
پسر گلم به من و بابایی خیلی سخت گذشت ولی خدا روشکر که فقط دندونت بود مامانی الانم بامزه تر و خوردنی تر شدی
این عکس دقیقا ١ دقیقه قبل این اتفاق بود
و این عکس امیرعلی با یک دونه دندون موشی
راستی خاله جونیها اینم اضافه کنم که من خیلی وقت راه میرم انقدر موارد سرگرم کننده واسه مامانم جور کردم که یادش رفت این یکی رو بنویسه
مامان و بابا کلی خوشحالن که من راه می رم چون میزان سیر در کابینتها افزایش پیدا کرده به صورت عمودی و مراتب رسیدن دستم به کابینت و صندلی غذا و میز ناهار خوری و دیگر موارد مشابه افزایش یافته
اینم دندون من که مامانی برام نگهش داشته
نظرات ()
امیرعلی مامان امروز روز جهانی کودک
پسر قشنگم امیرعلی گلم روزت مبارک
پسر گلم کلی واسه خودش آقا شده ولی کلی هم شیطون بلا از کارات بگم که بایداز زیر میز بکشیمت بیرون کلاغ کوچولو خونه ما وسایل محبوبش رو مثل انواع کنترل بخصوص ریسیور و موبایل گوشی تلفن کلیدها انواع شارزها رو می ری سریع قایمشون می کنی دو تا جا داری مخصوص این کار اولیش زیر میز کامپیوتر دومیش زیر مبل
عشق روشن و خاموش کردن کامپیوتر رو داری همین موضوع باعث دردسر ما شده چون ویندوز ترکوندیم بسکه شما .......
امیرعلی گلم بابایی مهربون در یک اتفاق غیر قابل انتظار تور دوبی رو برامون گرفت که بریم مسافرت حالا چه روز دقیقا همون روزی که قرار نی نی پارکی داشتیم مامانی خیلی دلش می خواست که به این قرار برسه ولی خوب قسمت نشد
تو مسافرت پسمل خیلی خیلی خوبی بود ولی ما هی می بردیمت گردش و ددر این بود که ساعت خوابت هم کمی بهم خورد ولی شما کمال همکاری رو با ما داشتی
یه روز که تو فستیوال مال خیلی گریه کردی همه ما موندیم که چه جوری آرومت کنیم آقای امیر ثقفی بغلت کرد و برد شهربازی کلی خوشحال شدی و گریه یادت رفت اون موقع بود که مامانی داشت دلش غش می رفت برات نگرانت بودم که بعد نیم ساعت دیدم بابایی و آقای ثقفی و عمو وحید که اونم از دوستای باباست تو رو در حالی که خوابی میارنت انقدر سوار اسب گردون شده بودی که خوابت برد و اومدم تو هتل دیدم که دندون در آوردی سومین مرواریدا از دندونای پایینت بیرون اومده
کلی هم عاشق تابت هستی وقتی می زارم تو تاب قشنگت کلی ذوق می کنی
کلی هم روی تاب دست می زنی وقتی برات تاب تاب ابازی رو می خونم
پسمل قشنگم دومین پاییز قشنگ زندگیت مبارک عزیزم
انشاله که همیشه بهار سبز تو خونه دلت خوش نشینی کنه ولی رنگای قشنگ پاییزم به رنگ شادی دلت باشه
تو سفر کلی به شما هم خوش گذشت و تاجایی که دوست داشتی بهت خوش هم گذشت تو ماشین عمو ثقفی کلی رقصیدی با عمو وحید وقتی عمو بهت میگفت امیرعلی کو فوری نشون می دادی شبیه به عمو ثقفی الکی جیغ می کشیدی
عمو وحید و خاله جون که خیلی تو این سفر همکاری کردن با ما
این عکس دیگه حسابی مردونست
از راست : عمو ثقفی، بابایی و امیرعلی، عمو وحید
خاله پرند جونم منم بلدم سینه سپر کنم هاااااااااا
رفتم از تو ماشین کیفم رو بردارم بیارم که برگشتم دیدم ای وای یه بچه داره تو پاساژ چهار دست و پا راه میره اونم پا لخت گفتم وای این بچه کی ؟ که دیدم بله این وروجک خود ماست که از کالسکه اومده پایین راحت داره واسه خودش سیر می کنه تو پاساژ
امیرعلی و مامانی در دوبی مال
امیرعلی در مکدونالد القوره
امیرعلی و الاغ ملانصرالدین
تنها عکسی از امیرعلی که اندازه 1 ثانیه نشست
امیرعلی و بابایی در لابی هتل

خانواده 3 نفره ما در ساحل خلیج فارس
نظرات ()
پسر گلم امیرعلی مامان آخرین به روز رسانی وبلاگ شما در تاریخ 26 تیر ماه بود
ببخشید مامانی رو که سرش حسابی شلوغ بود تا امروز که 25 شهریور اتفاقات زیادی رخ داده مامان جونم
تلخ و شیرین ولی با وجود تو همه تلخی ها می شه شیرینی زمانهای و ساعتهای همنیجوری طی می شن و شما بزرگ می شی من و بابایی دوست داریم همیشه تو همین سن باشی چون از قندم شیرین تری ولی ...![]()
روز تولدت رفتیم آتلیه آزاده جون و کلی عکسای قشنگ قشنگ ازت انداختیم
پسمل خوبم کلی هم با مامان و باباش همکاری کرد تو عکس گرفتن با توجه به اینکه روز سه شنبه تولدت بود و هنوز مامان جون ترکیه بودن ما تولد شما رو انداختیم روز جمعه یعنی 9 مرداد که مامان جون از سفر برگردن 



پسر گلم روزی که رفتیم آتلیه که فایل عکساتون رو بگیریم دیدیم خاله سیمین والنا خوشکه داشتن عکس می انداختن
که ماجرا اینطور شدش.......

پسمل قشنگم تولدت مبارک عسل مامانی پسمل قشنگ من روز 6 مردادتولد 1 سالگیت بود که خانواده مامان و بابا همگی اومدن برای تولدت

کادوی تولد خاله جون و درسا جون

بازم شیرینهاش میگم که ما یعنی همه خاله جونیها تصمیم گرفتیم که برای شما گلهای قشنگ زندگیمون یه تولد دسته جمعی بگیریم که 14 مرداد ماه بود که تو پارک آب و آتش یه تولد قشنگ و دوست داشتنی برای شما گلای ناز گرفتیم



کیک تولد که عکس همه نی نی گلی های ناز و خوشکل روش بود
خاله بهاره زحمت سفارش کیک رو دادن

خاله جونیها زحمت کشیدن و بهتون کادوهای خوشکل دادن
خاله آرزو کلاه تولد داد که برات یادگاری گذاشتم رو کمدت خاله مهتاب خودکار بامزه قورباغه دار داد خاله تی تی (مریم) عکس دسته جمعی روی کیک رو به صورت عکس بهمون یادگاری داد خاله صنم جون یه کارت تبریک خوشکل و قشنگ بهمون یادگاری داد خاله فاطمه هم چون روز تولد علی کوچولو بود به هممون شکلات داد 
مامان جونم واسه خودت مردی شدی پسمل خوشکلم ولی کلی شیطون و تو دل برو عزیز دلم
کلاغ پر بازی می کنی / این گفت بریم دزدی رو کامل بلدی و فوری کف دست کوچولوت رو برام باز می کنی تا برات بخونم /وقتی بهت می گم امیرعلی کجاست فوری انگشت کوچولوی خوشکلت رو می زاری رو سینت که یعنی منم/ با هر آهنگی فوری دست می زنی و نانای می کنی برای همه دست می زنی مامان جونم/ بای بای می کنی و بوس می فرستی موقع خداحافظی / دستت رو می زاری رو دهنت رو هی برمیداری آ آ آ می گی مثل سرخپوستا اونوقت که مامان قورتت می ده / هر شب با بابایی کشتی می گیری و بابا رو خاک می کنی قربون قهرمانم برم/وقتی به یه مورد ممنوع مثل پریز برق دست می زنه خودت می گی جیز و انگشتت رو به نشانه خطر تکون می دی ولی بازم در ادامه کامل بهش دست می زنی /برای همه موقع لوس کردنت سرسری می کنی و فوری می خندی الانم 5 تا دندون داری که دل همه رو با دندونات می بری موقع خنده
خونه مامان مامان که میری فوری می ری پشت میز تلوزیون و دم و دستگاهای اونجا و به زور می کشیمت بیرون
خونه مامان بابا که میری فوری می ری سراغ تلفن و مشغول کشیدن دوشاخ هاش از پریز می شی بعد هم میری سراغ کتابهای و نوشته های مامان جون و فوری برشون می دار
کتابخونه جا کفشی کمد لباس کابینت آشپزخونه لباسشویی تردمیل مکانهای مورد علاقه بازی شماست

چند روز پیش که نماز می خوندم اومدم دیدم بی صدا تمام پیاله ها رو از تو کابینت ریختی پایینی روهم داری می چینی دوباره خیلی مرتب می زاریشون تو کابینت الهی بمیرم نمی خواد به مامانت کمک کنی...........
چند وقتی که حساسیت پیدا کردی تا می بینی من نشستم پای کامپیوتر خیلی راحت و آسوده میای کیس رو یه 10 باری خاموش و روشن می کنی و راحت میری انگار که یه وظیفست
یه تلخی یه تلخی بد
گل مامان متاسفانه تو تاریخ 7 شهریور به خاطر اسهال و استفراغ و تب شدید بستری شدی تو بیمارستان کسری موقع گرفتن رگ و گذاشتن آنژیو کت منو از اتاق بیرون کردن اون چند دقیقه بی تو بودن برای من چند سال گذشت چون تو هی گریه می کردی و مامان می گفتی قربونت برم مامانم
تو این مدت با تلفنهای خاله جونیها کلی انرژی می گرفتم هر روز خاله فاطمه خاله صنم خاله پرند خاله آرزو خاله مریم از شیراز خاله فرمهر خاله بهار زنگ می زدن و حال گل پسر ما رو می پرسیدن در ضمن خاله صنم لطف کردن و تشریف آوردن قدم رو چشم ما گذاشتن بیمارستان و برات یه اسباب بازی خوشکل که سربازای جنگی با یه جعبه شکلات خوشمزه آوردن خاله صنم از همینجا یه ماچ آبدار فرستادم برات
این بیماری به خاطریه ویروس که متاسفانه خیلی از نی نی گلی ها رو مریض کرده بود به همین خاطر 1 هفته تو بیمارستان بودی

نمی دونم این ویروس خیلی شایع شده خود منم 2 روز تو بیمارستان حالم بد بودش دایی جون خاله جون درسا و عمو رضا و مامان جونم این مریضی رو گرفتن ولی خوشبختانه همشون زود زود خوب شدن
گل پسر نازم کلی با این روروئک معروف شده بودی تو بیمارستان از این سر سالن ویراژ می دادی تا اون سر سالن و همه رو با صدای جقجق دمپایات البته تو ساعات ملاقات می کشیدی بیرون یه وقتایی هم مامانی با سرم و بندو بساط دنبال شما امیرعلی بدو مامانی بدو

الهی که به حق 5 تن هیچ مادری بچش رو تو تخت بیمارستان نبینه آمین
واما در آخر دوباره یکی از قندا و شیرین کاریات رو برات تعریف می کنم یه روز به بابایی گفتم که برو امیرعلی رو بخوابون که من به کارام برسم اومدم دیدم .........
که بله بابا رفته رو تخت شما مچاله شده مثلا لالا کردو شما در حال خوابوندن بابایی هستی
![]()
نظرات ()
سلام سلام
اومدم با کلی خبر
![]()
گل پسمل مامانی میشینه هوراااااااااااااا
گل پسمل مامانی دست می زنه هورااااااااااااااااا
گل پسمل مامانی از مبل و مامانی می گیره و وای می سه هوراااااااااااا
گل پسمل مامانی از حالت خوابیده کامل خودش می شینه هورااااااااااااا گل پسمل مامانی احساس می کنه مامانش یا نردبان یا درخت هی ازش بالامیره هورااااااااااا گل پسمل مامانی می گه هاپو می گه هاپ هاپ بینی و چشماش رو نشون می ده خودش وقتی آب بخواد می گه آبببببببببببب
ما رفتیم نمک آبرود کلی هم بهمون خوش گذشت گل پسرم تو ساحل بازی کرد و با بابایی کباب پختن و........
گل پسر نازم امسال اولین سالی که من به خاطر فرشته روی زمینم مامان شدم گل مامان خیلی خیلی دوستت دارم امسال شما و بابایی کلی مامان رو غافلگیر کردین انشاله که خودت گل باشی و عمرت مثل گل نباش
پسمل من از یه طرف می خواد رشته باباش رو ادامه بده که مهندسی برق
تو این مدت مامان چند وقتی تو اردو بود و شما پیش مامان جون و خاله جون می موندی همه کلی از شما رازی بودن می گفتن امیرعلی اصلا اذیت نکرد
گل مامان شما همیشه بهترین هدیه مامان هستی به واسطه شما من طعم شیرین مادر شدن رو می چشم انشاله که هرکی در آرزوی این هدیه خداوندی به آرزوش برسه
علاقه شدید به سیم داره از هر مدلش جدیدا هم تا دوشاخه ای رو که می بینه داخل پریز فوری می ره و در میاره بابا خوب پسمل محتاط که مبادا مامانش رو برق بگیره!!!
گل پسمل مامانی دوهای با مانع انجام میده اونم از نوع چهار دست و پاش
در ضمن یکی از هم بازیهات قاشق انقدر قاشق با لیوان دوست داری وقتی می دم به دستت مدتها باهاش بازی می کنی تو کتاب از کودکان خود نابغه بسازید نوشته یکی از وسایل بازی کودکانتان قاشق و لیوان باشد سعی کنید این دو وسیله جز اسباب بازیهاشان باشد چون به این ترتیب بازیهایی با خود می کنند که باعث افزایش راندمان هوشی کودکان می شود مامانم شما خودت نگفته خیلی دوست داری چون معنای عمق رو با لیوان کاملا متوجه می شی مدتها دست کوچولوت رو می کنی تو لیوان و بازی می کنی اگه هم کمی آب تو ش باشه که کیف می کنی از میوه ها عاشق انبه و موز و هندونه هستی مامانم در ضمن چند وقتیه که وقتی بستنی می بینی می دویی طرفش بابا جون می گه امیرعلی من می ترسم تو آینده سر بستنی دعوامون بشه آخه جفتتون هم عاشق بستنی هستید
اما خدا نکنه یه تیکه خیلی خیلی کوچولو ازاین میوه ها خدا نکرده رو قورت بدی هر جور شده باید بدیش بیرون می دونی که منظورم چی بلللله
گلاب به روتون
مامان جونم برای چکاب ١١ ماهگیت نرفتیم انشاله باشه برای١سالگیت گلم
پنج شنبه ١١ تیر ١٣٨٨ خورشیدی قرار نی نی سایتی با دوست جونای گلت تو پارک بهشت مادران
من و شما و خاله نگار و پارسا جون با هم رفتیم سر قرار البته ما خیلی زود رسیدیم ولی خیلی خیلی به هممون خوش گذشت مامان جونم
به بابا علیرضای عزیز و دوست داشتنی من و شما روز پدر رو تبریک می گم همچنین به شما گل مامان که انشاله که یه پدر نمونه در آینده بشی گلم
عاشق کلاغ پرم هست
وقتی با انگشتای خوشکل و کوچولوت بازی این گفت بریم دزدی یه بار انجام می دیم دفعه بعدش خودت انگشتای منو می گیری و نشون می دی قربونت برم
وقتی هم رو چیزی می زنی که صدا بده به منم می گی شما هم بزن بعد که می زنم کلی می خندی فدات شم
وقتی بهش می گم مامان هاپو چی می گیه می گی هاپ هاپ
فعلا در مسئله گربه مونه چون خوب گفتن میو میو سخته دیگه
.....
شاید هم علاقه پیدا کنه به رشته عمو مهدی که مهندسی مکانیک هیچ وقت ماشین رو درست نمی گیره دستش مامانم همیشه دوست داره اول زیر ماشین رو نگاه کنه خوشبختانه میونه خوبی هم با انگشت اشاره داره همش این انگشت فعالترین عضو بدنش تمام ماشین رو با این انگشت لمس می کنه و
بعد از این جریان به جای گردگیری و جارو کشیدن اتاق ها کار به حمام کردن دسته جاروبرقی و شما می رسه
حالا خاله جونیها بگید من شیطونم یا نی نی گلی های شما؟
..............
عاشق ماشین لباسشویی وقتی کار می کنه خودت رو سریع می رسونی بهش
هر نوع مانعی رو واسه رسیدن به میز تلوزیون و بالا رفتن از میز تلوزیون از سر راه بر می داره
چند باری هم با مامان جونینیا رفتیم جاده چالوس خیلی پسرم آقا و با شخصیتی که هیچی نمی گی همیشه مثل گل پسملا آروم هستی وقتی که بیرون از خونه می ریم
گزارش وضع سلامتیت هم خوب ماشاله
١٠ ماهگی امیرعلی
وزن ١٠ کیلو ٣٠٠
قد ٨٠
مامان جونم تو این مدت پیش دوستات رفتی که تازه به دنیا اومدن اول رفتیم دیدن بیتا گلی بعد هم دیدن آبتین خان بعد هم کلی با امیرحسین خاله مهناز بازی کردی گل پسمل مامانی هی فکر می کردی که امیرحسین عروسک هی انگشتاش رو لمس می کردی و هی انگشتت رو می بردی طرف چشمش آخه عروسک مامان شما خودت هنوزم کوچمولی مامانیوای وای بگم از یکی از شیطونی هات که گل سرسبد شدی تو نی نی ها اونم اینکه هی مامانای دیگه می گفتن از شیطونی گل پسملا و گل دخملی هاشون وای وای پس مامان چی بگه
پسمل مامانی شیطون شده روی روئروک که می شینی بابایی می گیه گابوجی گابوجی دنبالت می کنه شما هم با خنده های نازت می دویی دنبال من هر جا که باشم میای دنبالم
اگه هم رو زمین بازی کنی می دویی میای بغلم و کلی تو بغل مامانی با بابایی بازی می کنیم تا بابا می گه امیرعلی الان میام می خورمت سرت رو قایم می کنی تو بغل مامانی
ظهر رو تخت تو اتاقت لالا کرده بودی و مامانی داشت هال و پذیرایی رو گرد گیری و جارو می کرد و وقتی نوبت به اتاق خوابها رسید برای اینکه بیدار نشی مامانی آورد شما رو آروم گذاشت تو هال که لالا کنی هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که مامانی یهو یه صدای خش و خشی می شنوه با ترس میام به طرف هال که می بینم
پسمل من واسه خودش یه پا کاراگاه
چون شناساییش به این صورت که تا یکی رو می بینه بلافاصله انگشت اشارش ور می کنه تو چشم یا دهان مردم رو با همه انگشتاش می گیره و مهمتر از همه در موردافراد مشکوک کسانی که تا حالا ندیده دماغشون رو فوری می گیره تا ببینه اینا چه مدل آدمایی هستند
خوب بگم براتون که تو این مدت چه کارا کردیم
گل پسمل مامانی چهار دست و پا می ره هورااااااااااا
ببخشید ببخشید سر مامانی خیلی شلوغ بود نتونست که زودتر از اینا وب شما رو آپ کنه
نظرات ()
گل پسر مامانی 9 ماهه شدی عزیزترینم 9 ماه که با اون چشمای معصوم و دوست داشتنیت با مامانی صحبت می کنی و یه دنیا انرژی به مامانی می دی
اوایل که به دنیا اومده بودی و پات رو قلب ما گذاشته بودی من همیشه پیش خودم می گفتم امیرعلی من کی 9 ماهش می شه آخه من این سن و این وقت رو خیلی خیلی دوست دارم که تو بهار هم پسر گلم 9 ماهش شد
امیرعلی مامانی هنوز نمی تونی بشینی اما آقای دکتر گفت اصلا ایراد ندار اما حسابی سینه خیز میری با سرعت هر چه تمام جدیدا به آینه خیلی علاقه مند شدی میری جلوی آینه و دوست جدیدت رو که امیرعلی ماه مامان رو می بینی و کل می خندی و آواز می خونی
کلمه آب رو یاد گرفتی ولی می گی آپ کلی هم چیزهای دیگه می گی و با مامانی صحبت می کنی فقط وقتی می خوای گریه کنی یا بخوابی می گی ماما
اجازه نمی دی وقتی که داری بازی می کنی از کنارت تکون بخورم می گی بشین پیشم تا من بازی کنم منم می گم چشم عزیز مامان و کلی با هم بازی می کنی
گل پسر نازم 2 تا دندون در آورده 2 تا دونه برنج خوشکل

دندون برنجی مامان ماشاله به خنده نازت

به مامانی لم میدی و کلی اسباب بازی می ریزم دورت و با همشون با آوازو صدای قشنگت حرف می زنی و بازی می کنی
اون لحظه که به مامانی تکیه می دی پر می شم از شادی از شور و خودم می شم تکیه گاهت
خیلی دوست داری راه بری رو پاهای کوچولوت
برای همینم شب که بابایی از سر کار میاد خونه کلی با هم راه می رید رو نوک انگشتای نازت
کلی هم با بابایی تمرین صدا و آواز می کنید
خوب جونم بگه برات که امیرعلی در 9 ماهگی
قد:80 سانتی متر
وزن:9 کیلو و 700 گرم(9700)
روز 3 اردیبهشت رفتیم به سومین نی نی پارتی اونجا خیلی خیلی بهت خوش گذشت ولی وسطای مهمونی خوابت اومد و رو تخت دوست جونت طاها خان خوابیدی و وقتی جفتتون از خواب بیدار شدید کلی با هم عکس انداختیم و بازی کردید


نی نی گلی های نی نی پارتی
از سمت راست: بردیا جون(که سرش پایین) . النا حیگر .هلنا طلا .طاها برفی و امیرعلی خان
امیرعلی و طاها خان بعد از بیدار شدن از خواب

امیرعل و یکتا نازنین
نظرات ()

خاله سوده جونم دست گلت درد نکنه
اولین بهار زندگیت مبارک گل همیشه بهار مامان
بهار ٨٨ بر امیرعلی گلم مبارکباد
هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز

اولین بهار زندگی فرشته روی زمین مامان مبارک
سال نو سال 88 مبارک
اولین نوروز باستانی بر تو عزیز دلم امیرعلی گلم مبارک
انشاله که سالیان سال دور این سفره هفت سین با دل خوش بشینیم
( ببخشید موقع گرفتن این عکس من خواب بودم)

من امسال اولین تخم مرغم رو رنگ کردم و مامان جونم گذاشت سر سفره هفت سین اما یه کلک زد و خودش درستش کردو خوشکلش کردو گذاشت
ما تواولین نوروز من رفتیم خونه مامان بابایی آخه عمو رضام گفت که مامان جونم تنهاست ما هم رفتیم خونه مامان بابایی ولی دیدیم عمو رضا و بابایی خودشون اونجا نشستن و اولین کلک 88 رو به ما زد ولی بعد گفت که کارم زودتر تموم شد که اومدم برای همینم ما لحظه سال تحویل خونه خودمون نبودیم و بعد از لحظه سال تحویل بابای خودم و بابای بابایی اولین عید منو دادن که اونم پول بود
ولی وقتی ما عیدی شما رو دادیم به مامان بابایی که همون تقویم قشنگت بود که خاله سوده زحمتش رو کشید مامان جون کلی گریه کردش و گفت این بهترین کادویی که در تمام عمرم گرفتم
و بعدش رفتیم خونه مامان و بابای مامانم و بابای مامان هم تا تقویم رو دید زد زیر گریه ولی از نوع خوشحالیش بعدهم خاله جون برامون فال حافظ گرفت و ما کلی ذوق کردیم چون حضرت حافظ از آمدن یار جدید در بهار نو خبر داد که اونم من بودم دیگه


خوب با توجه به اینکه امسال اولین عید نوروز من بودم اعضا فامیل کلی منو خجالت زده کردن همه عموها و خاله های فامیل کلی بهم کادو دادن دیگه
خوب جونم بگه براتون که:
امسال اولین سفر نوروزی رو با یک جمع ١٠ نفره رفتیم گرگان خیلی خوب بود من انقدر بچه خوبی بودم اصلا مامان و بابام رو اذیت نکردم انقدر خوش خنده بودم که بغل همه می رفتم همه هم به من می گفتن چه آقای با شخصیت و خوش اخلاقی هستید شما اما من هنوز نمی دونم شخصیت یعنی چی من هی از مامانم می پرسیدم مامانم تو جواب من هی قربون صدقم می رفت
هی می گفتم مامانی اینا چی می گن مامانم بهم لبخند می زد
فکر کنم مامانم هنوز نمی دونه که من باهاش دارم محاوره می کنم یا بهتره بگم مکالمه یا بهتره بگم گپ خودمونی
خودمونیم ها من چه چیزایی بهلدم
![]()
خوب یه خبر خیلی خیلی مهم بدم براتون
اینجانب امیرعلی خان . خان خانان
در ٨ ماهگی بدین صورت بودم
وزن : ٩ کیلو و ١٠٠ گرم
قد: ٧٨
دور سر:۴٧
و اما یک خبر مهم اینکه
اینجانب امیرعلی خان خان خانان
در روز ١٢ فروردین ماه راس ساعت ١٢ کامل خودم نشستم و این و توضیح بدم که بدون کمک کسی نشستم 


و در روز ١٣ فروردین یعنی همون ١٣ بدر خودمون در هنگام در کردن ١٣ بدر و گره زدن سبزه توسط دختران دم بخت فامیل دندون در آوردم و مامانم یه مرواردید سفید خوشکل رو روی لثه پایینیم کشف کرد و دختران دم بخت فامیل گره زدن سبزه ها رو فراموش کردو مامانم رو باد می زدند چون مامانم از خوشحالی غش کرده بودو با همون سبزه ها مامانم رو باد می زدند تا مامانم به هوش بیاد اگه می دونستم مامانم این جوری می شه حالا حالاها دندون از خودم در نمی کردم
و این خبر رو هم بدم که مامان و بابایی مامان جونم ١٠ فروردین رفتن مکه و موقع رفتن مامانی هی منو ماچ کرد و هی فشارم می داد هی هی بغلم می کرد خوب هی یه ماچ می کرد و می گفت دلم برات تنگ می شه بهدم دیدم که لپم خیس شد نمی دونستم که مامانی چرا گریه می کنه هی تند و تند منو ماچ مالی می کنه من هم در آرامش کامل بودم تا مامانی کاراش رو بکنه
مامان وبابای خوبم دوستتون دارم
امیر علی و بابایی ۴٠ دقیقه بعد از تحویل سال خونه مامان جون مامان

من و خاله جونم در روستای زیارت نهارخوران گرگان

اینهم امیرعلی خان در جنگل النگ دره

امیرعلی و مامانی

نظرات ()
نظرات ()